نور هدایت
به وبلاگ نور هدایت خوش آمدید
نويسندگان

 

عید سعید قربان بر تمامی مسلمانان مبارک باد


بر پیکر عالم وجود جان آمد / صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمن / یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

 

عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد

عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است

در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى

پیدا کردیم قربانى کنیم تا سبکبال شویم.

 

 

خدایا قسمت می دهم هر لحظه کمکم کنی تا نفسم رابه قربانگاه درگاهت عرضه کنم و تو قربانی شدن و نلرزیدن و نلغزیدن را عنایت فرما

روز ذهم ذی  عید قربان از اعیاد مهمّ اسلامى است. این روز یادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهیم(علیه السلام)در برابر پروردگار خویش است، آن جا که فرمان حق براى ذبح اسماعیل صادر شد، و ابراهیم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى این فرمان شد و اسماعیل را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد، ولى ندایى رسید که اى ابراهیم از عهده این آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار که فرمانبردارى خویش را به درستى اثبات کرده اى. 
جبرئیل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهیم آن را قربانى کرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، این روز، روز عید و خوشحالى و سرور است. زیرا علاوه بر این که بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بیرون آمد و بندگى خویش را در پیشگاه خداى بزرگ ثابت کرد، گروه عظیمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زیارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند. 

روز عید قربان از اعیاد مهمّ اسلامى است. این روز یادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهیم(علیه السلام)در برابر پروردگار خویش است، آن جا که فرمان حق براى ذبح اسماعیل صادر شد، و ابراهیم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى این فرمان شد و اسماعیل را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد، ولى ندایى رسید که اى ابراهیم از عهده این آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار که فرمانبردارى خویش را به درستى اثبات کرده اى. 
جبرئیل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهیم آن را قربانى کرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، این روز، روز عید و خوشحالى و سرور است. زیرا علاوه بر این که بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بیرون آمد و بندگى خویش را در پیشگاه خداى بزرگ ثابت کرد، گروه عظیمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زیارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند. 

ظاهر و باطن مناسک حج

وَأَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأتُوکَ رِجالا وَعَلى کُـلِّ ضامِر یَأْتِیْـنَ مِنْ کُـلِّ فَجٍّ عَمیق ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوْفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیْقِ ـ ( الحجّ 29 ـ 27 ) .

«و در میان مردم انجام مناسک حج را صدازن تا از هر سو مردم پیاده و سواره، از راه دور و نزدیک به سوى تو آیند. سپس مناسک حج را به انجام رسانند و به نذرهاى خود وفا کرده و به طواف خانه عتیق بپردازند.»

حج از احکام مهمّ عبادى ـ سیاسى اسلام و یکى از فروعات آن است. این فریضه الهى در عین حال خصوصیّاتى دارد که منحصر به خود بوده و آن را بر دیگر احکام اسلامى، برترى داده است.

حج ضمن این که عملى است عبادى، سیاسى نیز هست و بلکه نه تنها عبادى ـ سیاسى است که عملى است اجتماعى ـ اسلامى بگونه اى که جهان را به خود متوجّه مى سازد.

مسلمانان، با ملیّتها و رنگها و زبانهاى مختلف از سراسر این کره خاکى در یک جا جمع شده و همگى یک شعار سر داده و یک هدف را دنبال مى کنند.

بنا بر این، مى توان حج را «رستاخیز اسلامى» نام نهاد.


حج، با توجّه به گستردگى ابعاد و ویژگى خاصّش، از اسرار باطنى فراوانى برخوردار است به طورى که هیچ یک از اعمال دیگر، به آن گستردگى نبوده و باطن هیچیک به باطن حج نمى رسد.

حج همانگونه که توحید، نبوّت، امامت و معاد را دارد، نماز، روزه، جهاد، تولّى و تبرّى و نیز دیگر امور؛
 همانند خلوت و جلوت، ذکر و تفکّر، سکوت و فریاد، عزلت و اجتماع و ظاهر و باطن همه را دارد. و در یک کلام مى توان گفت که: حج بخشى از آثار فقهى، فلسفى، اخلاقى، عرفانى و... را به خود اختصاص داده است.

در این نوشته برآنیم تا گوشه هایى از اسرار معنوى و عرفانى حج را، که محصول زحمات و ریاضتهاى بزرگان و عرفاى مسلمان در طول سالیان درازِ است، باز گوییم.

بدیهى است آنچه یک عارف گفته یا نوشته است، محصول زحمات خویش بوده و یک کشفِ فردى است که هر عارفى مى تواند به اقتضاى حال خود بدان برسد و آن را شهود کرده، در حدّ توان بیان و قلم خود، به دیگران نیز انتقال دهد. چه بسا عارفى از مسأله اى ظاهرى، معنویتى به دست آورد؟ که عارف دیگر به چیزى غیر از آن رسیده است یا طورى بیان کند که متفاوت و بلکه مغایر با بیان عارف دیگر باشد.

از گفته هاى عارفان، آنچه که عقل و دل خواننده کشش دارد، برایش قابل درک و استفاده است. و آنچه که خارج از توان وى باشد، به عقل و انصاف و اخلاق نزدیکتر است که از کنار آن با کمال ادب عبور کرده، صحّتش را، به قول شیخ الرئیس ابو على سینا، در بقعه امکان قرار دهد . و متوجّه این شعر حافظ باشد که:

ما نگوییم بدو میل به نا حق نکنیم       جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

ابن سینا با اینکه یک فیلسوف و عقلگراى محض است، در امور عرفانى بسیار محتاط بوده و دیگران را نیز به احتیاط و ادب و پرهیز از تندروى و انکار، دعوت مى کند. او در چندین جاى کتاب «اشارات» خود، این مطلب را گوشزد کرده و مى گوید:

«اگر با خبر شدى که عارفى به قوّت خود کارى انجام داد یا حرکتى کرد و یا حرکتى را به وجود آورد که از عهده دیگرى خارج است، پس چنین کارى را به کلى انکار نکن؛ زیرا راههایى بر سبب و صحّت این امور وجود دارد.»

در جایى دیگر مى گوید:

«وچه بسا اخبارى از عرفا به تو برسد که بر خلاف عادت است و تو را به سوى تکذیب سوق مى دهد. پس در این امور  اگر نمى توانى قبول کنى توقّف کرده عجله نکن؛ زیرا که این گونه مسائل در طبیعت اسرارى دارند و اسبابى.»

همچنین مى گوید:

«مبادا که زیرکى و ذکاوت و دورى جستن تو از مردم، به روى آوردن تو بر انکار همه این امور باشد؛ زیرا که این حالت نشانه عجز و خفّت و سبک سرى تو است. بلکه بر تو باد که بر طناب توقّف توسّل کنى. و اگر بعید بودن آن خبرى که به گوش تو رسیده است تو را در انکار آن بى تاب کرده، تا زمانى که محال بودنش برتر یقینى و مبرهن نشده، صواب این است که اینگونه اخبار را در بقعه امکان قراردهى، مادامى که برهانِ قاطع بر آن به دست نیاورده اى و بدان که در طبیعت عجایب فراوانى است.»

و چه نیکو فرمود آن عارف وارسته به حق پیوسته. حضرت امام خمینى ـ ره ـ که: «خدا توفیق دهد که ما اینها را انکار نکنیم.»

یعنى اگر قدرت درک و تجزیه و تحلیل عمق کلام بزرگان عرفان را نداریم از خدا بخواهیم تا ما را، همچو جاهلان، در ورطه انکار این حقایق نیندازد و خداى ناکرده به تکفیر و تفسیق یا توهین نپردازیم.

آنچه از حقایق عرفانى به ما مى رسد، اگر مربوط به انبیا و اولیاى دین باشد، چه بفهمیم و چه نفهمیم باید تعبّداً قبول کرده و از خدا توفیق فهم آن را بخواهیم، بدون این که کوچکترین شک و شبهه اى در صحّت کلام به خود راه دهیم.

ولى اگر به انبیا و اولیا منسوب نبود. بلکه به علما و عرفا مربوط باشد، اگر خارج از درک ما بوده و ما قادر به هضم آن نباشیم باید در بقعه امکان قرار دهیم تا این که توفیق بهره بردارى از فیوضات عرفا از ما سلب نشود و ما در قضاوتهاى خود راه خلاف یا دور از انصاف را طى نکنیم. در ضمن متوجّه این نکته هم باشیم که منبع احکام عبادى و سیاسى اسلام قرآن کریم است و خود قرآن کتاب نازل شده است.

یعنى از مقام حقیقى و عُلْوى خود تنزل کرده و پایین آمده است تا این که براى بشر قابل درک باشد، در عین حال این قرآن، ظاهرى دارد و باطنى، غیبى دارد و شهادتى، صورتى دارد و سیرتى.

حرف قرآن را بدان که ظاهریست       زیر ظاهر باطنى بس قاهریست

زیر آن باطن یکى بطن سِوُم       که دَرو گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نُبى خود کس ندید       جز خداى بى نظیر بى ندید

تو زقرآن اى پسر ظاهر مبین       دیو آدم را نبیند جز که طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمى است       که نقوشش ظاهر و جانش خفى است

مرد را صد سال عم و خال او       یک سر موى نبیند حال او

با این که ظاهر قرآن کلماتى است که از حروف معمولى تشکیل یافته، ولى باطن آن همانند ظاهرش یکسان نبوده بلکه داراى مراتبى عظیم است همینگونه اند انسانها که مانند قرآن ظاهرى همسان دارند ولى باطنشان مثل هم نبوده و بسیار متفاوت است.

مولوى گوید: باطن انسان همانند ظاهر فرشتگان است. چون فرشتگان ظاهراً پنهان اند ولى انسان ظاهراً آشکار و باطناً پنهان است، و این پنهان بودن به جهت پیچیدگى و عظمت بى نهایت وى است؛

گر به ظاهر آن پَرى پنهان بود       آدمى پنهانتر از پریان بود

نزد عاقل زآن پَرى که مضمرست       آدمى صد بار خود پنهانتر است

آدمى نزدیک عاقل چون خفى است       چون بود آدم که در غیب او صفى است

آدمى همچون عصاى موسى است       آدمى همچون فسون عیسى است

در کف حق بهر داد و بهر زَیْن       قلب مؤمن هست بین اصبعین

وقتى باطن قرآن داراى حقایق لایتناهى است و باطن انسان نیز همانند باطن قرآن عظیم و بى انتها است بدیهى است هنگامى که این دو بى نهایت به هم مى رسند، استفاده ها و برداشتهاى بى حدّ و حصرى نیز حاصل خواهد شد، که چه بسا با این فکر و اندیشه محدود و قالب گیرى شده بعضیها ناسازگار باشد. 

پس بهتر است که موارد سخت و پیچیده مسائل عرفانى به جاى این که عرفان یا عارف را تأویل کنیم خود را تأویل نماییم.

کرده وى تأویل حرف بکر را       خویش را تأویل کن نى ذکر را

هیچ بى تأویل این را در پذیر       تا در آید در مگو چون شهد و شیر

زآنکه تأویلست واداد عطا       چونکه بیند آن حقیقت را خطا

آن خطا دیدن زضعف عقل اوست       عقل کلّ مغزاست و عقل ما چو پوست

خویش را تأویل کن نه اخبار را       مغز را بدگوى نى گلزار را

ناگفته نماند که منظور از این حرف تبرئه کلّى عرفا از خطا و توجیه همه گفتار آنها نیست؛
 زیرا عارف هر قدر هم عظیم باشد جایز الخطا بوده و چه بسا به قدر بزرگیش اشتباهش نیز بزرگ باشد. بلکه منظور معیار قرار ندادن خود در این امور است. در امور ذوقى و کشفى که عارف متعمّداً پوشیده سخن گفته و راز را به رمز بیان مى کند نباید معلومات عمومى و محدود خود را قاضى کرده و عارف را محک بزنیم چون:

اصطلاحاتى است مر ابدال را       که خبر نبود از او غفال را

هندیان را اصطلاح هند مدح       سندیان را اصطلاح سند مدح

پیش او مدح است و در پیش تو ذمّ       پیش او شهداست و در پیش تو سم

هر کسى را اصطلاحى داده ایم       هر کسى را سیرتى بنهاده ایم

با توجّه به این گفتار خواننده عزیز توجّه دارد که آنچه در خصوص اسرار و عرفان حج گفته مى شود، توجّه به باطن امور ظاهرى است؛ لذا احرام، سعى، طواف، لباس احرام، حجر الاسود، کعبه و... یک مفهوم ظاهرى داشته و یک مفهوم یا مفاهیم باطنى خاصّى هم دارد که در اینجا غرض بیان آن مفاهیم باطنى است.

ارزش واقعى هر عملى، در نقش سازنده آن از راه شناخت اسرار باطنى و به کارگیرى آن اسرار نهفته است.

نماز، روزه، حج و هر عمل دیگرى که تنها در حدّ قالب ظاهرى آن مورد توجّه بوده و به درونش پى برده نشده است، کارساز و مشکل گشا نبوده و نخواهد بود. حج ظاهرى همانگونه که براى دشمنان حج زیانى ندارد براى حاجى نیز سودى ندارد و تنها جهت رفع تکلیف به جاآورده مى شود. اگر میلیونها نفر به حج روند ولى شناخت آنها از حج تنها در حدّ مناسک صورى آن و اجراى دقیق مناسک بدون توجّه به محتواى آن باشد، نه سودى دارد و نه زیانى.

اگر از میان ملیونها زائر، حتى تنها چند هزار نفرى ضمن اجراى صحیح آداب ظاهرى اعمالِ حج، آنهم تا حدودى به اسرار باطنى و نقش سازنده آن واقف شده و از نور درون آن مستضیىء شوند و نور بگیرند، دشمنان ضدّ نور براى خاموشى آن با حاجیّان به مقابله مى پردازند؛ «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأفْواهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو کَرِهَ الکافِرُون»

«مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنندولى خداوند نور خود را به اتمام و کمال مى رساند ولو کراهت داشته باشند.»

آرى چنین حجّى به ضرر آنان است و حیات استعماریشان را تهدید مى کند. همانگونه که نماز واقعى «تنهى عن الفحشاء و المنکر» و «معراج المؤمن» و «عمود الدّین» است، حج واقعى نیز چنین است؛ لیکن با کمال تأسّف بسیارى از مردم از این فیض عظما محروم و اسرار حج از آنان مکتوم است.

عارف بزرگ و بزرگمرد تاریخ معاصر حضرت امام خمینى ـ قدّس الله نفسه الزکیه ـ به این حقیقت پیش از همه و بیش از هر کس دیگر پى برد و مردم را بدین مهم آگاه ساخت و از این که هنوز هم گروهى حج را فقط در اجراى احکام صورى و ظاهرى محدودى خلاصه کرده اند تأسّف خورده، مى گوید:

«بزرگترین درد جوامع اسلامى این است که هنوز فلسفه واقعى بسیارى از احکام الهى را درک نکرده اند و حج با آن همه راز و عظمتى که دارد هنوز به صورت یک عبادت خشک و یک حرکت بى حاصل و بى ثمر باقى مانده است. یکى از وظایف بزرگ مسلمانان، پى بردن به این واقعیت است که حج چیست و چرا براى همیشه باید بخشى از امکانات مادى و معنوى خود را براى برپایى آن صرف کنند؟ چیزى که تا به حال از ناحیه ناآگاهان و یا تحلیل گران مغرض و یا جیره خواران، به عنوان فلسفه حج ترسیم شده است، این است که حج یک عبادت دستجمعى و یک سفر زیارتى ـ سیاحتى است.

به حج چه که چگونه باید زیست و چطور باید مبارزه کرد و با چه کیفیّت در مقابل جهان سرمایه دارى و کمونیسم ایستاد؟!

به حج چه که حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمین باید ستاند؟! به حج چه که باید براى فشارهاى روحى و جسمى مسلمانان چاره اندیشى نمود؟! به حج چه که مسلمانان باید بعنوان یک نیروى بزرگ و قدرت سوّم جهان خودنمایى کنند؟!

به حج چه که مسلمانان را علیه حکومتهاى وابسته بشوراند؟! بلکه حج همان سفر تفریحى براى دیدار از «قبله» و «مدینه» است و بس.

و حال آن که حج براى نزدیک شدن و اتّصال انسان به صاحب خانه است و حج تنها حرکات و اعمال و لفظها نیست و با کلام و لفظ و حرکت خشک انسان به خدا نمى رسد. حج کانون معارف الهى است که از آن، محتواى سیاست اسلام را در تمامى زوایاى زندگى باید جستجو نمود. حج پیام آور ایجاد و بناى جامعه اى بدور از رذائل مادّى و معنوى است.

حج تجلّى و تکرار همه صحنه هاى عشق آفرین زندگى یک انسان و یک جامعه متکامل در دنیاست و مناسک حج مناسک زندگى است و از آنجا که جامعه است اسلامى از هر نژاد و ملّتى باید ابراهیمى شود تا به خیل امّت محمّد ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ پیوند خورد و یکى گردد و ید واحده شود، حج تنظیم و تمرین و تشکل این زندگى توحیدى است.

حج عرصه نمایش و آیینه سنجش استعدادها و توان مادى و معنوى مسلمانان است. حج بسان قرآن است که همه از آن بهره مند مى شوند ولى اندیشمندان و غوّاصان و دردآشنایان امّت اسلامى اگر دل به دریاى معارف آن بزنند و از نزدیک شدن و فرو رفتن در احکام و سیاستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف این دریا گوهرهاى هدایت و رشد و حکمت و آزادگى را بیشتر صید خواهند نمود و از زلال حکمت و معرفت آن تا ابد سیراب خواهند گشت.

ولى چه باید کرد و این غم بزرگ را به کجا باید برد که حج بسان قرآن مهجور گردیده است. و به همان اندازه اى که آن کتاب زندگى و کمال و جمال در حجابهاى خود ساخته ما پنهان شده است و این گنجینه اسرار آفرینش در دل خروارها خاک کج فکریهاى ما دفن و پنهان گردیده است و زبان انس و هدایت و زندگى و فلسفه زندگى ساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل کرده است، حج نیز به همان سرنوشت گرفتار گشته است. سرنوشتى که میلیونها مسلمان هر سال به مکّه مى روند و پا جاى پاى پیامبر و ابراهیم و اسماعیل و هاجر مى گذارند ولى هیچ کس نیست که از خود بپرسد ابراهیم و محمّد ـ علیهما السلام ـ که بودند و چه کردند، هدفشان چه بود، از ما چه خواسته اند؟ گویى به تنها چیزى که فکر نمى شود به همین است. مسلّم، حج بى روح و بى تحرّک و قیام، و حج بى برائت، حج بىوحدت و حجى که از آن هدم کفر و شرک برنیاید، حج نیست...

پیامبر اسلام نیازى به مساجد اشرافى و مناره هاى تزییناتى ندارد. پیامبر اسلام دنبال مجد و عظمت پیروان خود بوده است که متأسّفانه با سیاستهاى غلط حاکمان دست نشانده به خاک مذلّت نشسته اند...

إنشاء الله ما نخواهیم گذاشت از کعبه و حج، این منبر بزرگى که بر بلنداى بام انسانیّت باید صداى مظلومان را به همه عالم منعکس سازد و آواى توحید را طنین اندازد، صداى سازش با آمریکا و شوروى و کفر و شرک نواخته شود و از خدا مى خواهیم که این قدرت را به ما ارزانى دارد که نه تنها از کعبه مسلمین که از کلیساهاى جهان نیز ناقوس مرگ آمریکا و شوروى را به صدا درآوریم»

رمز و راز حج

سال‏ها و قرن‏هاست که اندیشه‏ها، زبان‏ها و قلم‏هاى بسیارى، به تلاش براى شناختِ «اسرار حج» و فلسفه احکام و عبادات، پرداخته و از این رهگذر، تألیفات ارزشمند و گرانقدرى پدید آمده و فرهنگِ مکتوب دینى را غنى ساخته است.

کتاب «فلسفة ‏الحج فى‏الاسلام» که به قلم «شیخ حسن طراد» از محققان خوش‏ذوق و علماى شیعى در لبنان است، یکى از این آثار است. این اثر در سال 1418 ق . در 236 صفحه، از سوى انتشارات «دارالزهرا» در بیروت منتشر شده است.

خوشحالیم که ضمن معرفى این کتاب به خوانندگان گرامىِ «میقات حج»، فشرده‏اى از مباحث آن و دیدگاه‏هاى نویسنده را تقدیم کنیم.

اسرار حج

عبادت، فلسفه آفرینش انسان است و اگر با شرایط و آدابش انجام شود، رابطه ایمانى و عبودیت انسان با خدا را تحکیم مى‏بخشد. نتیجه مثبت عبادت همان «تقوا» است که روح و قلب عبادت است و عبادت بى‏تقوا، پیکرى بى‏جان است.

همه عبادت‏ها از جمله حج، از همین رمز و راز برخوردارند و با تأمین روحیه تعبد و تسلیم، سیر انسان را هماهنگ با مجموعه هستى در مسیر هدف خلقت و کمال وجود، تنظیم مى‏کنند.

براى روشن شدن این هدف و بهره نهفته در حج، باید در برابر یکایک برنامه حج درنگ و تأمّل داشت.

اخلاص

پیش از پرداختن به رموز و اسرار و فواید هر یک از اعمال این عبادت مقدّس، باید از مهم‏ترین رکن آن یاد کرد که درستىِ عمل و پذیرش این عبادت و رسیدن به هدف، به آن بسته است، یعنى «اخلاص» که در همه عبادت‏ها شرط نخستین است.

طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد کعبه، هماهنگى با چرخش تکوینى همه موجودات بر گرد محور و مرکزى است که خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الکترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مى‏چرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى ترکیب شده که حرکتى طواف‏گونه بر گرد مرکز خویش دارند.

آن ‏چه زمینه‏ساز فراهم آوردن این عنصر اساسى است، اهمیت دادن به نقش آن در درستى عبادت و برخوردارى انسان از ثواب است. باید کمى به خود نگریست و انگیزه‏هاى درونى را ارزیابى کرد و آن را از هر انگیزه غیرالهى پیراسته ساخت و همانگونه که آلودگى جامه، مانع صحّت نماز است، باید آلودگى نیّت را هم مانع صحّت و پذیرش نماز و هر عبادت دیگر دانست و با نیّت پاک، به عبادت پرداخت و به رضاى الهى رسید. هم آیات قرآن به این اخلاص در عبادت فرمان داده است، هم توصیه اکید رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله و امامان معصوم علیهم‏السلام است. بالاترین انگیزه عبادت هم «حبّ الهى» است که به فرموده حضرت على علیه‏السلام عبادت آزادگان است و برتر از عبادتى است که به قصد رسیدن به بهشت و ثواب یا به انگیزه گریز از عذاب دوزخ انجام مى‏شود. براى رسیدن به اخلاص نیز، از جمله باید با راه‏ها و روش‏هایى آشنا شد که ابلیس از آن‏ها وارد مى‏شود و بهره مى‏گیرد و عبادت را تباه مى‏سازد، مثل ایجاد تردید در اصل خداى متعال، یا ارزش و جایگاه دین و نقش آن در مدیریت جامعه، یا جاودانگى تعالیم اسلام و قدرت‏داشتن بر پاسخگویى به نیازهاى روز. اگر از این راه‏ها نتوانست، حسنات او را از راه دیگرى مى‏سوزاند و خاکستر مى‏سازد، راه آلوده‏ساختن به گناهان، یا آمیختن نیت به ریا و خودنمایى.

پاکى مال

گام دیگر پس از پاک‏سازى درون از ریا و عوامل عمل‏سوز، پاک‏سازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مى‏شود. حاجى که بخواهد با مال و ثروتى که حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مى‏شود و از قربانى حرام بهره‏اى نمى‏برد و از مسیر طاعت و بندگى که جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مى‏شود.

اهتمام به اداى این حقوق لازم است و سهل‏انگارى در پرداخت خمس و حقوق واجب مالى و امروز و فردا کردن، حاجى را در پرتگاه این تباهى عمل و عبادت قرار مى‏دهد و نوعى بى‏توجهى به سپاس نعمت‏هاى الهى به‏شمار مى‏رود.

همسفر خوب

حج، علاوه بر آن‏ که عبادت است، یک سفر و کوچ هم محسوب مى‏شود. نقش همسفر و همراه در موفقیت‏آمیز بودن سفر را نمى‏توان انکار کرد، به‏ خصوص اگر این همسفر، عهده‏دار کارهاى کاروان و مدیریت حج زائران باشد. همسفر خوب کسى است که این ویژگى‏ها را داشته باشد: دین‏شناسى و آگاهى از مسائل شرعى، راستگو و درست‏کردار و امین بودن، صبورى و داشتن سعه صدر و ظرفیت و تحمّل.

برترین و کارآمدترین همسفر و همراه انسان «خدا» است که مى‏تواند پیوسته تکیه‏گاه و همدم و مونس انسان قرار گیرد و ضعف انسان را به قدرت خویش جبران کند و در مشکلات، هراس زائر را به ایمنى تبدیل سازد و او را تقویت روحى و ایمانى کند. «دعا» کلید ارتباط با این همدم دایمى است و انس با او، انسان را از احساس تنهایى نجات مى‏دهد.

حج، کوچ فکرى و روحى

عبادت، براى رساندن انسان به ارزش‏هاى برتر معنوى و گسستن از وابستگى‏هاى مادّى است. روح، کششى به ‏سوى بالا و افق‏هاى متعالى دارد و عبادت، زمینه‏ساز این ارتقاى روحى است و سبک‏بالى روح، در سایه پرستش فراهم مى‏آید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب که بدن را پاک مى‏کند، پاک‏ساز روح از آلایش‏هاى گناهان است. حج نیز با آن‏که در سراسر عمر یک بار واجب است، همین نقش را ایفا مى‏کند و ویژگى‏ها و کیفیتى که در این عبادت نهفته، آن ‏را امتیاز مى‏بخشد و رنج‏هاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فکر است. «عامل کیفى» حج، جبرانِ «عامل کمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یک میدان نبرد مى‏سازد. از این رو اثربخش‏تر و کارسازتر است.

در این فریضه، هم حرکت جسمى است هم فکرى، هم تلاش بدنى است هم تکاپوى روحى، و جان آدمى با این دوبال در آسمان فضیلت و معنویت به طیران مى‏آید. در سایه حرکت فکرى ‏است که انسان به فلسفه آفرینش و رمز عبودیت و بندگى خویش نزدیک‏تر مى‏شود و به منافع برتر از سود مادّى مى‏اندیشد و «راه آخرت» را مى‏پیماید و از دوراهىِ تقوا و عصیان، راه تقوا و طاعت را برمى‏گزیند. این کوچ معنوى براى یک مسلمان بسیار سودمند است. در کنار آن تحرّک جسمى هم وجود دارد و ناگفته پیداست که هر حرکت جسمى، مسبوق به حرکت فکرى و رسیدن به مرحله عزم و اقدام است. مجموعه این برنامه‏ها «ملکه عبودیت» را براى انسان فراهم و روح بندگى را تقویت مى‏کند.

بازگشت آثار و نتایج حج، به خودِ حاجى است و ثمراتش در زندگى خود او متجلّى مى‏شود. قرآن هم فرموده است که از قربانى شما، گوشت و خونى به خدا نمى‏رسد، بلکه تقواى شما به خدا مى‏رسد(1) و این اشاره به بهره‏ورى خود انسان از عبادات خویش است و آن‏که سود مى‏برد، خود اوست نه خدا. باز هم قرآن، ثمره حضور در عرصه مهم و گسترده حج را مشاهده منافع خویش معرفى مى‏کند ... یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ * لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ... .(2)

هدف از طواف، عمیق‏تر و وسیع‏تر از آن است که یاد شد. هدف، الزام کامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است که در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.

این ‏که اسرار و فواید حج چیست، نیاز به توضیح و تبیین دارد. از احرام گرفته تا طواف و نماز و قربانى و وقوف و ... همه حکمت‏ها و اسرارى دارد که باید آن‏ها را شناخت و شناساند. مؤمنان راستین باور آگاهانه دارند که خداوند، سرچشمه خیر و نیکى است و از رهگذر تشریع این‏گونه عبادت‏ها هم قصدى جز خیر رساندن به بندگان ندارد. پس باید خیرهاى نهفته در این شعائر و عبادات را فهمید. توجّه به این حکمت‏ها و فلسفه‏ها ریشه در دین ما دارد. امام صادق علیه‏السلام در «توحید مفضّل» به تبیین این‏گونه معارف پرداخته است، کتاب «علل‏الشرایع» مرحوم صدوق، بر اساس همین هدف تدوین شده است. علماى بسیارى هم به نگارش کتاب‏هایى در فلسفه عبادات پرداخته‏اند.

شناخت این حکمت‏ها، ایمان را راسخ‏تر و معرفت را ریشه‏دارتر مى‏سازد.

حکمت احرام

نخستین گام حج یا عمره، «احرام» است. چرا احرام؟ و چرا از میقاتى معیّن؟

این‏که کیفیت انجام حج، مقیّد به قیود و آدابى است، درسى تربیتى در مسیر عبادت، خضوع و تسلیم در آستان خداوند است. حتى اگر راز آن را ندانیم، خود این فرمان و لزوم اطاعت آن، سازندگى دارد و گردن نهادن به حکم خداى حکیم، نشانه پذیرش و ایمان عمیق است. در قرآن نیز تن دادن به داورى خدا و چون و چرا کردن در آن‏چه فرمان اوست، دلیل ایمان راستین است.(3)

به هرحال، حکمت احرام آن است که وقتى زائر به میقات مى‏رسد، در ذهن خویش صورت اقدام براى ورود به حرم الهى و مراعات محرّمات و حرمت نهادن به اوامر خدا را ترسیم کند و همه اعمال را با همین نیت و ذهنیت انجام دهد. براى این‏که احساس در جان زائر اثر عمیق بگذارد، خواسته شده که وضع ظاهرى خویش را که نمودار شؤون دنیوى و حالت اهل دنیاست تغییر دهد و لباس آخرت بپوشد و شبیه آنان گردد که با مرگ، به آخرت قدم مى‏گذارند و از جامه‏هاى دنیوى عریان مى‏شوند. این حالت، خشوع او در پیشگاه خدا و قطع وابستگى به جلوه‏هاى دنیوى را در پى دارد. بر زبان آوردن ذکر «لبّیک»، بیانگر آمادگى روحى براى پذیرش هر ندا و فرمانى است که تکلیفى شرعى را در بر دارد، چه امر باشد چه نهى.

فریضه‏هایى چون روزه، نماز، خمس، زکات و جهاد، با همه مفاهیمش، به نحوى در دل حج نهفته است و احرام، آغاز پایبندى به انجام فرمان نسبت به «امساک»هایى است که در طول حج خواهد داشت. مشقّت‏هاى حج و نماز طواف و قربانى و... همان رهاوردها را دارد که عبادات یادشده داراست.

احرام، محرِم را با دیگران همسان مى‏سازد و امتیازات و مرزهاى تشخّص و نمودهاى برترى را از میان برمى‏دارد و همگان را یکسان در پیشگاه خدا به تکرار شعار واحد مى‏کشاند: «لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْک...»

حج و درس تواضع

نقش حج، تربیت بر اساس تواضع و خاکسارى و لغو امتیازات اجتماعى است. خدا خواسته از نظر امکانات مادّى ظاهرى، همه در پایین‏ترین سطح باشند تا تنظیم امور جامعه، آسان‏تر شود. این آموزه، از خلال تجرّد از لباس‏هاى دوخته و علائم تشخّص‏آفرین به‏ دست مى‏آید تا از این رهگذر به امتیاز معنوى «تقوا» نائل آیند و شکل و ظواهر را معیار برترى ندانند.

حج به ‏راحتى این اثر روحى را در انسان پدید مى‏آورد و او را به «مکارم اخلاق» که هدف بعثت پیامبر اسلام است نزدیک‏تر مى‏سازد.

حج و پارسایى

دلبسته نبودن به دنیا و زهد ورزیدن، از مکارم اخلاق است و یکى از درس‏هاى تربیتى حج همین است. از نخستین لحظات تصمیم گرفتن براى حج، مشقّت‏ها، رنج‏هاى‏ جانکاهِ‏ راه‏ و اعمال و ازدحام مطاف و صحنه رمى جمرات و شداید وادى منا به ذهن انسان مى‏آید و شبحى از مرگ ترسیم مى‏شود. این تصوّرات، یادآور آن است که وى در این دنیا نزد خویشان و دوستان مهمان است و جایگاه ابدى جاى دیگرى‏ است‏که آن‏جا دستاورد عمل ‏دنیوى‏خود را مشاهده خواهد کرد و یا به بهشت یا دوزخ خواهد رفت. به این سبب، وابستگى به دنیا کمتر و توجه به آخرت بیشتر مى‏شود. احساس مى‏کند که تحت مراقبت الهى و در پیشگاه او قرار دارد و حالتى بین خوف و رجا در وى پدید مى‏آید.

دستورالعمل‏ها و امر و نهى‏هاى حج و محرّمات بسیار که باید مراقب آن‏ها باشد، حالتى از بیدارى و مواظبت و پرواپیشگى در وى ایجاد مى‏کند، تا پس از درآمدن از احرام نیز، این کنترل‏هاى دقیق را بر اعمال و حالات خویش داشته باشد. 

حج و امنیت

از درس‏هاى تربیتى حج، ایجاد فضاى امن و آرام و گسترش آن نسبت به همه‏ کس و همه ‏چیز است. حتّى غیرمسلمان از رفتار حاجى در آرامش است. آزار او حتى به حیوانات و مرکب سوارى خویش هم نمى‏رسد. گیاهان و درختان و حشرات هم در مقطعى از اعمال، احساس امنیت مى‏کنند.

حج، صفت بردبارى و تحمّل و سلم و پرهیز از آزار و جفا به موجودات دیگر را در انسان به ودیعت مى‏گذارد. اگر به این خصلت، آگاهانه بنگرد، آن را به مثابه صفتى شایسته در طول زندگى تلقّى مى‏کند و در رفتار اجتماعى او جز سلم و صلح نخواهد بود و این‏گونه به قرب و رضاى الهى نزدیک‏تر مى‏شود و تا حدّى رشد مى‏کند که بدى را با خوبى پاسخ مى‏دهد و خشم خود را فروخورده، از دیگران درمى‏گذرد و با رشته محبّت و احسان، دل‏ها را شکار خویش مى‏سازد.(4)

خداى متعال، چهارماه حرام (ذى‏قعده، ذى‏حجه، محرم و رجب) را براى همین هدف قرار داده که صلحى فراگیر در همه‏جا و همیشه پدید آید، نه ‏تنها در حرم و در حال احرام. مراعات این برنامه‏ها پس از بازگشت هم در رفتار و سلوک حاجى اثر مى‏گذارد و او را به برکات صلح و امنیت واقف مى‏سازد.

حج و پاى‏بندى به آداب

احکام دین و آداب و سنن شرع، وقتى در رفتار یک مسلمان جلوه کند، ارزش آن روشن مى‏شود. در سایه حج، تعهّد به این آداب، در روح و رفتار زائر رسوخ مى‏کند، از دروغ و ناسزا و استهزا و حرام‏هاى زبانى پرهیز مى‏کند، از جدال بیهوده چشم مى‏پوشد و زبان را به خیر و ذکر و دعا عادت مى‏دهد. قرار گرفتن در بوته «ادب اسلامى» و گداخته شدن در کوره «اخلاق قرآنى» او را چنان مى‏سازد که پس از خروج از احرام و در خارج حرم و بعد از بازگشت به میهن نیز، مقیّد به این آداب باشد. البته همه این‏ها وقتى است که آگاهانه اعمال حج را انجام دهد و فلسفه و عمقِ «احرام» را دریابد.

 حکمت طواف

انجام این تکلیف با کیفیت خاصّ و تعداد معین، نشان‏دهنده ‏مراعات پاى‏بندى به ‏احکام الهى و تعبّد در پیشگاه خداست. وقتى طواف به‏ صورت خاص انجام مى‏گیرد، بى‏آن ‏که زائر، سرّ آن را بداند و تنها به خاطر اطاعت فرمان خدا و انجام تکلیف الهى و با باورداشت نسبت به حکمت آسمانى آن انجام مى‏دهد، روح تعبّد و جوهره عبودیت تقویت مى‏شود.

هرچه تشریع دینى پیچیده‏تر و رمز آلوده‏تر باشد که فلسفه تفصیلى آن را ندانیم، در تربیت بُعد تعبّد و تسلیم مؤثرتر است و اگر در آیات و روایات، برخى حکمت‏هاى احکام بیان شده، جهت تأکید بر وجود حکمت در احکام خداست، مثل آیاتى که روزه را براى پیدایش تقوا و نماز را بازدارنده از فحشا و منکر و زکات را براى پاک‏سازى جان‏ها و جهاد را براى دفع مفسدین و حج را براى مشاهده منافع و عامل یاد خدا مى‏داند. حضرت زهرا علیهاالسلام نیز در خطبه معروف خویش به فلسفه تشریع و برخى از احکام الهى اشاره کرده است (فَجَعَلَ الاْءیمانَ تَطْهِیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ ...) .

در روایتى از حضرت رضا علیه‏السلام آمده است: فرشتگانى که به خلقت آدم اعتراض داشتند، پشیمان شدند و به عرش الهى پناه بردند و استغفار کردند. خدا دوست داشت بندگان نیز این‏گونه پرستش کنند. در آسمان چهارم خانه‏اى مُحاذى عرش قرار دارد به ‏نام «ضراح». کعبه را هم در زمین محاذى بیت‏المعمور قرار داد و از آدم علیه‏السلام خواست که آن را طواف کند و توبه نماید. این سنّت در نسل او تا قیامت جارى گشت.(5)

البته هدف از طواف، عمیق‏تر و وسیع‏تر از آن است که یاد شد. هدف، الزام کامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است که در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.

طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد کعبه، هماهنگى با چرخش تکوینى همه موجودات بر گرد محور و مرکزى است که خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الکترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مى‏چرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى ترکیب شده که حرکتى طواف‏گونه بر گرد مرکز خویش دارند.

مى‏توان چنین برداشت کرد که هدف از وجوب طواف، هماهنگ ساختن حرکت اختیارى انسان بر گرد کعبه یا حرکت اتم بر گرد محور خویش و حرکت فرشتگان بر گرد بیت‏المعمور است. همه هستى مثل حرکت تکوینى طواف بر محور مشخّص شده انجام مى‏گیرد و حرکت تشریعى هم طواف تمرینى ‏است ارادى براى هماهنگى با این حرکت کلّى تکوینى و نتیجه‏اش خضوع و تسلیم و عبودیت مؤمن با همه وجودش در برابر اراده الهى است و به هر اندازه این هماهنگى بین دو حرکت تکوینى و تشریعى بیشتر باشد، آرامش و سعادتِ روحى و مادى براى انسان پدید مى‏آید، چون خداوند، هستى را مسخّر انسان ساخته تا به او خدمت کند. نظام تشریعى هم براى کمال و سعادتمند ساختن انسان است. هرگاه دوّمى با اوّلى در زندگى انسان هماهنگ شود، همه آن سعادت و کمال منظور تحقّق مى‏یابد.

گام دیگر پس از پاک‏سازى درون از ریا و عوامل عمل‏سوز، پاک‏سازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مى‏شود. حاجى که بخواهد با مال و ثروتى که حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مى‏شود و از قربانى حرام بهره‏اى نمى‏برد و از مسیر طاعت و بندگى که جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مى‏شود.

در همه عبادات که بر کیفیتى خاص تشریع شده است، دو اثر وجود دارد: یکى اثر خاصّ همان عبادت، دیگرى نقشى که همه این‏ها در سعادت، رشد مادّى و معنوى و کمال دنیوى و اخروى انسان دارند، مثل اعضاى یک پیکر، که علاوه بر نقش و وظیفه خاص هر یک، در تأمین هدف کلّى یعنى خدمت به انسان در مسیر خیر و احسان همکار و هماهنگ‏اند. نقش این تعاون وقتى روشن مى‏شود که یکى از اعضا به عللى نتواند وظیفه‏اش را انجام دهد. تأثیر اختلال کارىِ آن بر همه اعضاى دیگر آشکار مى‏شود، هر کدام به تناسب و اهمیت نقشى که در این مجموعه دارد.

در تشبیه عبادت‏هاى مختلف به اعضاى بدن، مى‏توان نماز را به «قلب» تشبیه‏ کرد که اثرى نیرومند بر حیات انسان دارد و حج را به «عقل». یکى حافظ حیات است، دیگرى جهت دهنده به حرکت.

 

کمترین اثر شعائر حج و انجام این اعمال، اداى تکلیف و سقوط آن از ذمّه انسان است، ولى اثر مطلوبى که خدا خواسته، قرار دادن پیوسته بنده در چهارچوب شریعت الهى است، یعنى باید با ترک همه حرام‏هاى شرعى، پیوسته در احرام بماند و پس از پایان طواف، حرکتى عمومى طواف با طواف معنوى قلب بر گرد مرکز شریعت پروردگار آغاز شود و هرگز از هیچ حدّى از حدود این مطاف تخطّى نکند، چرا که قلمرو طواف معنوى به گستردگى حرکات عبادى مکلّف است و به ماه‏هاى خاص یا اماکن معیّنى محدود نمى‏شود.

محدوده طواف و نقطه آغاز

طواف از حجرالاسود آغاز مى‏شود. به تعبیر روایات، حجرالاسود رمزى از مصافحه‏ و پیمان‏بستن ‏با خدا براى پاى‏بندى به عبودیت و میثاق فطرت است.

عادت مردم بر این است که با دست راست پیمان مى‏بندند. به بیان مجازى، حجرالاسود هم دست الهى است و رمز قدرت فراگیر الهى. از این رو به این سنگ مقدّس در روایات «یمین‏الله‏» گفته شده است. خداوند میثاق پیامبران را در این سنگ قرار داده و از مردم خواسته تا امانت تکلیف و مسؤولیت را از طریق این سنگ ادا کنند و به این خاطر در دعاى طواف آمده است که هنگام قرار گرفتن در محاذى حجرالاسود، با جمله «اِلهی اَمانَتی اَدَّیتُها...» بر این نکته تأکید کند.

امام سجاد علیه‏السلام فرمود: هرگاه در مطاف قرار گرفتى، پیش از آن ‏که جسمت طوافِ کعبه کند، دلت صاحب خانه را یاد کند. این، توجه دادن آن حضرت به حقیقت و جوهر عبادات است که باید جسم و جان هماهنگ باشند و «ایمان قلبى» به «عمل اندامى» منتهى شود. بدون این هماهنگى تن و روح، ایمان سودى نخواهد بخشید. رعایت محدوده‏هاى طواف و نقطه آغاز و انجام آن و تعداد دورهایش، براى تقویت همین بُعد از وجود انسان است.

حکمت نماز طواف

در این که پس از طواف، باید نماز طواف را در پشت «مقام ابراهیم» خواند، نکته‏هاى مهمى است:

نخست آن ‏که نماز به‏ طور کلّى بارزترین نمود عبودیت و خضوع در پیشگاه خداست و پس از طواف، آن عمل عبادى را به کمال مى‏رساند. دیگر آن‏که پیوند این نماز به مقام ابراهیم (واتّخذوا مِن مَقامِ إبراهیمَ مُصلّى) توجه دادن نسل‏هاى آینده‏اى که به این جایگاه مى‏رسند به نقشى است که حضرت ابراهیم به همراهى پسرش اسماعیل نسبت به حج داشتند که تجدیدکننده بناى کعبه و برافرازنده پایه‏هاى آن بودند. چون پس از طوفان نوح و وزش بادهاى توفان، پوشیده و پنهان شده بود و با وزش باد به امر خدا، دیگربار پایه‏هاى اساسى آن آشکار شد. نیز آگاهى از سیره این پیامبر بزرگ و عبادت خالصانه وى، شخصیت معنوى و برجسته و نمونه او را که به قلّه اخلاص و توحید رسیده بود آشکار مى‏سازد و این شناخت، الهام‏بخش روح‏ عبودیت و قلب ‏عبادت حقیقى است.

آن پیامبر بزرگ، با ایمان و اراده‏اى بزرگ، سخت‏ترین آزمون‏ها را پشت‏سر گذاشت، تا اسوه دیگران گشت. اقتدا به این شخصیت نیز، تنها نسبت به مواردى نیست که قرآن یاد کرده است (مثل ذبح اسماعیل و طرد شیطان و واگذاشتن همسر و فرزند در بیابانى خشک و ...) بلکه همه زمینه‏هاى تعبّد و عبادت خالص را فرا مى‏گیرد.

 

ابراهیم، با ایمان خالص خویش، آن امتحانات را با موفقیت پشت‏سر گذاشت، تا به خواست الهى اسوه مؤمنان قرار گیرد و همسرش هم سرمشق زنان باایمانى شود که در معرض این‏گونه آزمایش‏ها قرار مى‏گیرند و باید با تحمّل مشقت‏هاى جسمى و روحى، اراده و فرمان حق را اجرا کنند. دشوارترین مرحله آزمونِ هاجر، تشنگى اسماعیل در آن صحراى خشک بود که مادرش در پى آب براى کودک، مسیر بین کوه صفا و مروه را هفت بار پیمود و از رحمت خدا نومید نشد، تا آن ‏که چشمه از زیر پاى اسماعیل جوشید و رحمت الهى شامل آن مادر و فرزند شد و جسم و جانشان را سیراب ساخت و آموخت که در نهایت غربت و تنهایى و بى‏پناهى هم، خدا بهترین پناه و تکیه‏گاه است. قبیله «جُرهم» نیز که این عنایت خدا را شاهد بودند، محبت آن کودک و مادر را بر دل گرفتند، به ‏خصوص وقتى فهمیدند که او از نسل ابراهیم است و مادرش همسر اوست و این همان دعاى حضرت ابراهیم بود که:

رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ .(6)

حکمت الهى جایزه‏اى دیگر به هاجر بخشید، تا جبران آن صبر و خلوص باشد، یعنى سعى میان صفا و مروه، همسان هاجر بر هر حاجى واجب شد، تا یاد هاجر به‏ عنوان الگویى براى آنان که در راه هدفى بزرگ مى‏کوشند و صبر مى‏کنند تا به رضاى الهى برسند، جاودانه بماند.

عبادت، براى رساندن انسان به ارزش‏هاى برتر معنوى و گسستن از وابستگى‏هاى مادّى است. روح، کششى به ‏سوى بالا و افق‏هاى متعالى دارد و عبادت، زمینه‏ساز این ارتقاى روحى است و سبک‏بالى روح، در سایه پرستش فراهم مى‏آید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب که بدن را پاک مى‏کند، پاک‏ساز روح از آلایش‏هاى گناهان است. حج نیز با آن‏که در سراسر عمر یک بار واجب است، همین نقش را ایفا مى‏کند و ویژگى‏ها و کیفیتى که در این عبادت نهفته، آن ‏را امتیاز مى‏بخشد و رنج‏هاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فکر است. «عامل کیفى» حج، جبرانِ «عامل کمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یک میدان نبرد مى‏سازد. از این رو اثربخش‏تر و کارسازتر است.

داستان هجرت ابراهیم با همسر و کودکش به این سرزمین درس‏هاى متعدّد داشت، مانند: تسلیم و رضا به قضاى الهى، تحمّل سخت‏ترین آزمون‏ها در راه اجراى فرمان، توکّل آگاهانه بر خداوند و فضل ‏او، تبدیل ‏شدّت به ‏فرج براى صابران و ... که فرمان ذبح فرزند، بزرگ‏ترین این آزمون‏ها بود و مى‏بایست این درس‏ها سرمشق مؤمنان به خدا قرار گیرند.

حکمت رمى و ذبح و حلق

در قربانى به پیشگاه خدا و رمى جمرات ‏در روز عیدقربان، حکمت‏هاست. رهاورد قربانى، نیکى و احسان به فقیران است. هر چند اگر زمینه بهره‏ورى تهیدستان از گوشت قربانى هم فراهم نباشد، خود این کار، روح عبودیت و فرمانبردارى از خدا را در جان مکلّف افزون‏تر مى‏سازد. در عین حال، مسؤولان امر باید با برنامه‏ریزى حساب ‏شده، زمینه استفاده از این ثروت هنگفت ـ که با انگیزه‏هاى الهى تقدیم مى‏شود ـ و توزیع آن میان نیازمندان کشورهاى اسلامى را فراهم آورند تا مصداق تبذیر نگردد.

«رمى جمره» در صبح روز دهم، یادآور طرد شیطان و نفى وسوسه‏هاى او در عمل نکردن به فرمان خداست. چه در داستان حضرت اسماعیل باشد که سه بار شیطان را از خویش راند، چون وسوسه مى‏کرد که خود را براى قربانى شدن آماده نسازد، و چه مربوط به حضرت ابراهیم که شیطان را مى‏راند و هر بار با هفت سنگ، تا مانع انجام امر خدا نشود.

برخى هم گفته‏اند علاوه براین پدر و پسر، شیطان هاجر را هم وسوسه مى‏کرد تا براى قربانى شدن فرزندش رضایت ندهد و مانع ذبح گردد.

کار این سه شخصیت بزرگ، الگویى براى همه مؤمنان تاریخ شد، که دستور خدا را هر چه سخت باشد اطاعت کنند و راضى به قضاى الهى باشند. پدر، الگوى پدران، مادر، الگوى همه مادران و اسماعیل، الگوى جوانان، تا جوانان با الهام از اسماعیل، وارد میدان‏هاى جهاد اکبر و اصغر شوند و از نثار خون و جان در راه خدا و اهداف متعالى سرباز نزنند.

این عمل در حج، احیاگر آن خاطره‏ها و فداکارى‏هاست، تا درس‏آموز ایثار و عبودیت و تسلیم باشد و انسان را در میدان مبارزه با نفس، نیرو بخشد.

حلق و تقصیر پس از رمى و قربانى، رمزى براى زدودن گناهان و زوال آلودگى خطاها از روح و جان است، تا فلسفه تحقق تقواى الهى که در همه عبادات از جمله در حج نهفته است، ظهور یابد.

 

این‏گونه است که حج، در قلمرو آثار و نتایجى که دارد، به خودشناسى و مردم‏شناسى هم کمک مى‏کند، تا هر کس میزان موفقیت خویش را در این عرصه دریابد و بداند که آیا حج، تحوّل و دگرگونى در وضع او پدید آورده است یا نه؟ مثل دانش‏آموزى که در امتحان مردود مى‏شود و در همان کلاس قبلى مى‏ماند، یا بیمارى که پس از مداوا باز هم تندرستى خویش را باز نمى‏یابد، این نشانه بى‏خاصیتى آن درس و این درمان است.

حج نیز مى‏تواند آزمونى براى موفقیت انسان در امتحان خودسازى به‏شمار آید، چون در مدرسه دین و مکتب ایمان هم بعضى به موفقیت مى‏رسند و برخى مردود مى‏شوند. میزان پاى‏بندى به احکام الهى، شاخص قبولى در این کلاس و مدرسه است.

ابتلاى انسان‏هاى خداباور به انواع رنج‏ها و بلاهاى آسمانى، براى تقویت روح و ایمان و صبر و آموزش درس و تسلیم در برابر مشیت و فرمان الهى است و آن‏چه در زندگى انبیاى الهى و اصحاب صبور آنان مثل بلا و ... پیش آمده است، صحنه‏هایى از این آزمون خدایى است. آن ‏چه که در تاریخ اسلام و در حادثه کربلا پیش آمد، نمونه‏اى دیگر از این‏گونه آزمایش‏هاى سخت الهى براى خاندان پیامبر بود و حسین علیه‏السلام نیز وارث سلسله پیامبران و وارث آدم، نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و حضرت محمد صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏ آله گشت و بُعد الگویى حضرتش جاودانه ماند.

براساس این فروغ فراگیر که از عاشورا دریافته‏ایم، مى‏توانیم خطاب به سیدالشهدا علیه‏السلام چنین بگوییم:

یاد تو، انقلابى ‏پیوسته ‏در میان ماست.

زمان مى‏گذرد، ولى فروغ آن نهضت برافروخته‏تر مى‏شود.

هرگاه در جامعه ما یزید ستمگرى طغیان کند، یک حسین هدایتگر رو در روى او مى‏ایستد، تا دین حق، به ‏عنوان راهى پیش‏برنده، بماند و ما به برترى و اعتلا برسیم.

ما در سایه روح بزرگ و بلند تو، همیشه عزیز مى‏مانیم و جز در پیشگاه خدایمان سرفرود نمى‏آوریم.

و ... این، بنیان قوانین آسمانى است، که حضرت محمد صلى ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله براى تکمیل آن آمده است. 

اسرار و مضامین عرفانى حج 

بیت ظاهر و بیت باطن

عرفا بیت الله الحرام را بیت ظاهرى و آشکار خدا در زمین دانسته و قلب انسان وارسته و ولىّ الله را بیت باطنى مى دانند. اگر محوّطه کعبه حَرَم است قلب آدمى نیز حرم است این مطلب متّخذ از روایتى است که مى فرماید: «القَلْبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُسْکِنْ فِی حَرَمِ الله غیَرَ الله»؛ (5) «قلب حرم خداست و در حرم خدا غیر او را جاى نده»

دل سراى توست پاکش دارم از آلودگى       کاندرین ویرانه مهمانى ندانم کیستى

دلم خلوت سراى اوست غیرى درنمى گنجد       کاندرین ویرانه مهمانى ندانم کیستى

هر دل سوزان هزاران راه دارد سوى تو       این همه ره را تو پایانى ندانم کیستى

صائب تبریزى

* * *

دلم خلوت سراى اوست غیرى در نمى گنجد       که غیر او نمى زیید درین خلوتسراى دل مولوى نیز مى گوید:

هر روز به گداى شه دلدار درآیى       جان را و جهان را شکفایى و فزایى

یا رب چه خجسته است ملاقات جمالت       آن لحظه که چون بدر برین صدر برآیى

محى الدّین عربى مى گوید:

«اگر مردم به طواف خانه ظاهرى طواف مى کنند، خواطر الهى نیز به اطراف قلب عارف طواف مى کنند.»

در مقایسه دو بیت «ظاهرى» و «باطنى» گفته مى شود: بیت باطنى (دل) و سیعتر از بیت ظاهرى است؛ زیرا این خانه وسعت گنجایش حضرت ربوبى را ندارد اما دل انسان وارسته دارد. این مطلب با توجّه به آیه اى از قرآن کریم و روایات موجود در این زمینه بیان شده است. قرآن کریم مى فرماید.

«وَاعْلَمُوا اِنَّ اللهَ یَحُولُ بَینَ المَرءِ وَقَلْبِه»؛ (6) «بدانید که خدا بین انسان و قلبش در آمد و شد است.»

در روایتى نیز آمده است: «لا یَسَعُنی اَرْضِی وَلا سَمائی و لَکِنْ یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِی المُؤمِن.»؛ (7) «زمین و آسمانم گنجایش مرا ندارند ولى قلب بنده مؤمن من دارد.»

محى الدّین در این خصوص کلامى از «بایزید» آورده، سپس نظر خود را چنین بیان مى کند.

«ابو یزید در مقام قلب مى گوید: اگر عرش الهى و هر آنچه در آن است صد هزار هزار (صد میلیون) بار در زاویه اى از زوایاى قلب عارف قرار گیرد، عارف آن را احساس نخواهد کرد.(8) و این مطلب بیان مضمون روایت دیگرى است که مى گوید: «قَلْبُ المُؤمِن عَرشُ الرَّحمن»؛ (9) «قلب مؤمن عرش خداوند رحمان است.»

محى الدّین عربى مى گوید: چون حج معناى قصد است و حاجى در همه اعمال خود قصد تقرّب به خدا را دارد، پس حج در واقع تکرار مدام قصد حاجّى در ایّام حج است قلب مؤمن هم که متذکّر اسماء الهى مى شود و آنها را در خود حاضر مى سازد و در آن حال مخصوص، اسمهاى الهى را تکرار مى کند، این اسمها قلب را طواف مى کنند. همانگونه که جن و انس و ملک خانه کعبه را طواف مى کنند. اسمهاى الهى نیز خانه دل را که خانه خداست طواف مى کنند.

با توجّه به این مطالب است که بعضى از عرفا گاهى حرفهایى زده اند که تحمّلش براى اهل ظاهر مشکل بوده ولى براى اهل معنا قابل درک و تحمّل بوده است. مانند مطلبى که عطّار در کتاب «تذکرة الاولیا» از عارفى نقل مى کند که روزى شخصى خرج سفر مهیا کرده، عزم زیارت خانه خدا نمود. در راه به عارفى رسید و او از وى پرسید که کجامى روى؛ گفت: خرج سفر فراهم ساخته و عازم زیارت خانه خدا هستم. عارف گفت: پولهایت رابه من ده، او پولها را داد. سپس عارف گفت: اکنون هفت بار به دور من طواف کن که حجّت مقبول است.

البته غرض عطّار از ذکر چنین مطلبى این نیست که او راه حج را بر مردم ببندد و مردم را به سوى عرفا گسیل دارد بلکه منظور کشف یک حقیقت است و آن این که خانه حقیقى خدا دل مؤمن است و نباید از آباد کردن این دل غافل ماند که فهم عظمت خانه کعبه در گرو فهم عظمت این خانه است و خدا همیشه در این خانه است که «أَنَا عِنْدَ مُنْکَسِرَةِ قُلُوبِهِم.»

خداوند نزد دلهاى شکسته است. پس ما قبل از تشرّف به آن خانه، باید این خانه را تطهیر کنیم و به قول ملاى رومى:

اى قوم به حج رفته کجایید کجایید       معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار بدیوار       در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بى صورت معشوق ببینید       هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید       یکبار از این خانه برین بام برآیید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید       از خواجه آن خانه نشانى بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت       یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد       افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

منظور از این مطالب، آگاه ساختن مردم از مقام خود و مقام و منزلت جایى است که انسان قصد زیارت آن را دارد تا با این خود آگاهى و معرفت الهى، آدمى بتواند حج واقعى به جا آورد؛
 به عبارت دیگر انسان به همراه مقام انسانیش به پیشگاه حضرت ربوبى حاضر شود و چون انسانیّت انسان به قلب اوست، لذا تنها در زمانى به چنین توفیقى نایل مى آید که به عظمت قلب تا حدودى واقف شود.

یکى از مقامات عظماى قلب، بیت الله بودن قلب است. انسان روشن دل مى داند که به همراه خانه خدا به زیارت خانه خدا مى رود. خدا خانه اى در درون دارد و خانه اى در برون. اگر ما میهمان خداییم، خدا هم میهمان ماست.

زین حکایت کرد آن ختم رُسُل       از ملیک لا یزال و لم یزل

که نگنجیدم در افلاک و خلا       در عقول و در نفوس با عُلا

در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف       بى زچون و بى چگونه بى زکیف

بى چنین آیینه از خوبى من       برنتابد نه زمین و نه زمن

بر دوکَوْن اسب ترحّم تا ختم       بس عریض آیینه اى برساختم

هر دمى زین آینه پنجاه عُرس       بشنو آیینه ولى شرحش مپرس

هدف این است که اگر صورت صورت انسانى است قلب هم قلب انسانى باشد، بر خلاف آنهایى که به فرموده على ـ علیه السلام ـ صورتشان صورت انسانى ولى سیرتشان سیرت حیوانى است؛ «الصُّوْرَةُ صُوْرَةُ اِنْسَان وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَیْوان.»

این حقیقت در بیان حضرت سجّاد ـ علیه السلام ـ با زهرى به گونه دیگر آمده است؛ زهرى به امام زین العابدین ـ ع ـ عرض کرد: «ما اکثر الحجیج» «چقدر حاجى فراوان است!» امام فرمود: «ما اکْثَرَ الضَّجیج و اَقَلَّ الحَجِیْج» (10) «چقدر ضجّه کننده زیاد است و حاجّى اندک. آنگاه امام ـ ع ـ تصرّفى در دیده وى کرد و چشم برزخى او باز شد و پرده هاى مادیّت کنار رفت و دید که عده اى به شکل انسان و عده زیادى به شکل حیوانات گوناگون هستند.

آن حاجیى که دلش زنده و خداى خود را بنده بوده است صورتاً و سیرتاً انسان است. او به همراه خانه خدا به زیارت خانه خدا آمده است. سفر او به قول حکما و عرفا؛ «سفر فى الحقّ بالحق» است. چه بسا که ظاهراً به دیدن خانه خدا رفته و لى باطناً خانه خدا به دیدن وى آمده باشد. امّا دیدن چنین چیزى براى همگان میّسر نیست مگر قلیلى از اولو الألباب.

عطار نیشابورى در خصوص «رابعه عدویه» چنین ماجرایى را نقل مى کند:

«نقل است ابراهیم ادهم ـ رضى الله عنه ـ چهارده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد، از آنک در هر مصلایى جایى دو رکعت مى گزارد تا آخر بدانجا رسید خانه ندید، گفت: آه چه حادثه اى است؟! مگر چشم مرا خللى رسیده است. هاتفى آواز داد که چشم تو را هیچ خلل نیست امّا کعبه به استقبال ضعیفه اى شده است که روى بدینجا دارد. ابراهیم را غیرت بشورید گفت: آیا این کیست؟! بدوید رابعه را دید که مى آید و کعبه با جاى خویش شد.

چون ابراهیم آن بدید، گفت: اى رابعه، این چه شور و کار و بار است که در جهان افکنده اى؟! گفت: شور، من در جهان نه افکنده ام، تو شور در جهان افکنده اى که چهارده سال درنگ کرده اى تا به خانه رسیده اى. گفت: آرى چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام. گفت: تو در نماز قطع کرده اى و من در نیاز. رفت و حج بگزارد و زار بگریست، گفت: اى بار خداى، تو هم بر حج وعده نیکو داده اى و هم بر مصیبت اکنون اگر حج پذیرفته اى ثواب حجّم گو اگر نپذیرفته اى این بزرگ مصیبتى است ثواب مصیبتم گو. پس بازگشت و به بصره باز آمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال.»

مولوى نیز شعرى دارد که بیانگر این حقیقت است او مى گوید: آنکه به مکه مى روند نیز مدیون لطف الهى اند. او «تن ادمى» رابه «مشک»، «معنویت حج» رابه «آب» و «خدا» رابه «سقا» تشبیه کرده است. مى گوید: اگر خواجه سقا جَهد سقایى نکند، هیچ گاه پُر از آب نمى شود. لیکن گاه آب را به مشک مى رساند و گاه مشک را به آب.

این مشک به خود چون رود و آب کشاند       تا خواجه سقّا نکند جهد سقایى

آن نیستى اى خواجه که کعبه به تو آید       گوید بر ما آى اگر حاجّى مایى

این کعبه نه جا دارد و نه گنجد در جا       مى گوید العزّة والحسن رداى

هین غرقه عزّت شو و فانى ردا شو       تا جان دهدت چونکه ببیند که فنایى 

حجر اسماعیل در بستر تاریخ 

تألیف: محمد امین پورامینی

   
حجر، خانه اسماعیل


     این مکان با راهنمایی جبرئیل امین، محل نزول ابراهیم خلیل، همسرش هاجر و کودک شیرخواره اش اسماعیل ـ علیهم السلام ـ شد و همینجا به امر خداوند، خانه و مأوای اسماعیل و مادرش گردید.

براساس روایت شیخ کلینی ـ ره ـ از حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ پس از ولادت اسماعیل، ابراهیم وی و مادرش را سوار بر الاغ کرده و در حالی که مقداری آب و غذا بهمراه خود داشتند، با راهنمایی جبرئیل حرکت کردند، آنگاه که به جایگاه فعلی حجر رسیدند، محل کعبه بصورت تپه ای کوچک و تلّی از خاک سرخ و مملّو از کلوخ بود. ابراهیم روی بجانب جبرئیل کرده پرسید: آیا بدینجا مأموریت یافته ای؟!، پاسخ شنید: آری.1 بدینسان اینجا خانه اسماعیل شد، پیش از آن که نام حجر به خود گیرد، و از این روست که از آن به «بیت اسماعیل» نیز یاد شده است2.


دفن شدگان در حجر اسماعیل

     1 ـ عده ای از پیامبران ـ علیهم السلام ـ


     این مکان مَضجع عدّه ای از حاملان وحی و پیامبران الهی است و تقدیر چنان بود که این بیت، حجر گردد و با در آغوش کشیدن کالبد تنی چند از رادمردان متّصل به رشته وحی، از نو منشأ نور و هدایت شود، و عنوان «آیت پرودگاری» به خود گیرد، و تلؤلؤ نور گوهرش، عالمی را فرا گیرد.


     در آخر روایتی که شیخ کلینی ـ ره ـ به سندش از معاویة بن عمار، از حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره حجر اسماعیل نقل کرده، چنین آورده است:


     «...فیه قبور الأنبیاء»؛3 «در میان آن قبور پیامبران است».


     از پیامبرانی که احتمال دفنشان در حجر اسماعیل داده شده، حضرت هود ـ ع ـ است. البته علامه مجلسی پس از ذکر این مطلب، اقوال دیگر محل دفن آن حضرت را که عبارت از حضرموت ویا نجف اشرف، در نزدیکی مرقد مطهر امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ را ذکر کرده و آنگاه بصورتی جمع می نماید4.


     2 ـ مادر اسماعیل


     اسماعیل مادر زجر دیده خود را در بیت خود دفن کرد، و به خاطر شدت علاقه ای که به او داشت، قبر مادر را بگونه ای ساخت که زیر پای مردم واقع نگردد. شیخ صدوق ـ علیه الرحمه ـ به اسنادش از ابوبکر حضرمی از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل کرده است.


     «انّ اسماعیل دفن امّه فی الحجر و جعله عالیاً، وجعل علیها حائطا لئلا یوطأ قبرها»5.


     «اسماعیل مادر خود را در حجر دفن کرد، وآن را بالا آورد و بر دور آن دیوار قرار داد تا زیر پای قرار نگیرد».


     همین مضمون نیز در روایت معاویة بن عمار6 که شیخ کلینی آن را نقل کرده، و در نقل راوندی7، و نیز روایت دیگر شیخ صدوق8 با اختلافی اندک ـ در تعبیر ـ آمده است. عده زیادی از موّرخین؛ از جمله ابن هشام در سیره خود تصریح به دفن مادر اسماعیل در حجر کرده اند9.


     بر حسب نقل ابن سعد، اسماعیل به هنگام مرگ مادر، جوانی بیست ساله بود و مادرش در سن نود سالگی وفات یافت.10


     3 ـ اسماعیل


     مشیت الهی بر آن قرار گرفت که سرانجام مضجع اسماعیل در کنار بیت خدا قرار گیرد، و خانه او مدفن وی گردد و در جوار مادر رنج کشیده اش بیارمد. دفن اسماعیل در حجر، مشهور و بلکه از مسلّمات تاریخ است که در جوامع روایی و کتب تاریخی و برخی تفاسیر بدان تصریح شده است، از جمله:


     شیخ کلینی ـ ره ـ بسندش از مفضل بن عمر، از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت کرده است: «الحجر بیت اسماعیل وفیه قبر هاجر و قبر اسماعیل»11؛ حجر خانه اسماعیل است و در آن قبر هاجر و قبر اسماعیل قرار دارد.


     صاحب وسائل به نقل از «علل الشرائع» از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل کرده است: «...وتوفی اسماعیل بعده و هو ابن ثلاثین و مأة سنة، فدفن فی الحجر مع امّه»12؛ «اسماعیل بعد از او (ابراهیم) در سن یکصد و سی سالگی وفات یافت و در جوار مادرش در حجر دفن شد.»


     قطب الدین راوندی ـ ره ـ نیز روایت کرده است: «... ودفن بالحجر مع امّه»13؛ «...و اسماعیل با مادرش در حجر دفن گردید.»


     و از مورخین نیز ابن سعد به نقل از ابوجهم به حذیفة بن غانم14، و ابن هشام در سیره خود15همین مضمون را نقل نموده اند.

     ابن سعد به اسنادش از اسحاق بن عبداللّه بن ابی فروه نقل می کند که قبر هیچ یک از پیامبران به جز سه تن از آنان، دانسته نیست : 1 ـ قبر اسماعیل که در زیر ناودان (حجر) ما بین رکن و بیت است ، 2 ـ قبر هود ، 3 ـ قبر رسول خدا ــ صلی الله علیه و آله ــ16. گرچه حصر این نقل، خالی از اشکال نیست، ولی بر اساس آن معلوم می شود که اسماعیل از پیامبران انگشت شماری است که موقعیت قبر او مشخص و معلوم است. 
     از طیبی در شرح مشکوة، در مورد جواز خواندن نماز در کنار قبور صلحا، بخاطر برخورداری از عنایت الهی چنین استدلالی نقل شده است: «الا یری ان مرقد اسماعیل فی الحجر فی المسجد الحرام والصلاة فیه أفضل»17؛ «مگر ملاحظه نمی شود که قبر اسماعیل در حجر داخل مسجد الحرام است، و نماز در آن برتر از جای دیگر است.»


     قرطبی از ابن عباس روایت کرده است که قبر اسماعیل در میان حجر و قبر شعیب مقابل حجرالأسود است18.


     در «شفاء الغرام» نیز، از ابن اسحاق، دفن اسماعیل در حجر نقل شده است19.


     در «اخبار مکه» بعد از نقل مطلبی پیرامون «فضیلت حجر» می نویسد:


     «وفی ذلک الموضع توفی. قال خالد فیرون ان ذلک الموضع ما بین المیزاب الی باب الحجر الغربی فیه قبره»20؛


     « او (اسماعیل) در آن مکان (حجر) وفات یافت. خالد می گوید: آن مکان، بین ناودان تا در غربی حجر است و قبر وی در آن قرار دارد، آنگاه به مسأله حفر حجر توسط ابن زبیر به هنگام بازسازی کعبه اشاره می کند و می نویسد: در حین حفاری حجر، به یک سنگ سبز برمی خورند، هیچ یک از قریش نمی دانند که آن چیست، عبدالله بن صفوان به ابن زبیر می گوید: این قبر اسماعیل است، مواظب باش که این سنگ را از جای خود حرکت ندهی، و ابن زبیر چنان کرد21.


     همچنین در این کتاب، از ابن اسحاق مطلبی مبنی بر وجود قبر اسماعیل و مادرش در حجر نقل شده است22.


     با توجه به مطالب نقل شده، معلوم می شود آنچه را که مسعودی در «مروج الذهب» آورده، خالی از ضعف نیست. او می نویسد:


     «وکان عُمْر اسماعیل الی ان قبضه اللّه الیه مأة سنة و سبعاً و ثلاثین سنة، و دفن بالمسجد الحرام فی الموضع الذی کان فیه الحَجَر الأسود»23.


     «سن اسماعیل به هنگام قبض روح، یکصد و سی و هفت سال بود، و در مسجد الحرام در جایی که حجر الأسود در آن بود، دفن شد».


     این ترجمه، بنا بر ناقصه بودن «کان» است. احتمال تصحیف و زیادتی کلمه «اسود» علاوه بر آن که مشکل را حل نمی کند، با ملاحظه نسخ متعدد کتاب مردود است، البته اگر دلیلی بیابیم که به هنگام بنای کعبه، حجرالأسود در محل حجر اسماعیل مدفون بود، و پس از استخراج آن توسط ابراهیم، در رکن اسود (شرقی) قرار داده شد اختلافی بین کلام مسعودی با دیگران به وجود نمی آمد؛ چه آن که در آن صورت معنای کلام وی اینگونه می شد: «اسماعیل در همان جایی که قبلا حجر الأسود بود ـ یعنی حِجْر ـ دفن گردید» لیکن دلیلی بر این سخن یافت نشد، در این مورد آنچه که از روایات استفاده می شود، دو امر است:


     1 ـ بر طبق نقل از علل الشرائع از امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ ابراهیم بواسطه وحی الهی و با کمک فرزندش اسماعیل، حجرالاسود را از کوه ابو قبیس استخراج کرد.24


     2 ـ بر حسب نقل تفسیر علی بن ابراهیم قمی، اسماعل حجرالأسود را از ذی طوی نقل داده و بعد از بالا رفن به آسمان، ابراهیم آن را اخذ کرد25. بنابراین، آن توجیه کار ساز نیست.


     و اگر «کان» را تامه بگیریم؛ همانگونه که برخی از نسخه های مروج الذهب نیز این احتمال را تقویت می کند ـ معنای عبارت مسعودی چنین می شود: «وی در آن جایی که حجر الأسود است دفن گردید». در جای دیگر کتاب اینگونه آمده است:


     «فدفن فی المسجد الحرام حیال الموضع الذی فیه الحجر الأسود»26 «او در نزدیکی حجر الأسود دفن شد» و چون این نقل با نصوص و شهرت مسلم مقابل معارض است قابل اعتنا نیست.


     سنّ اسماعیل را یکصد و بیست27، یکصد و سی28 و یکصد و سی و هفت سال29 گفته اند.


     4 ـ دختران اسماعیل


     تنی چند از دختران اسماعیل ـ ع ـ از جمله کسانی هستند که در حجر اسماعیل به خاک سپرده شده اند. شیخ کلینی از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت کرده است: «فدفن فی الحجر ممّا یلی الرکن الثالث عذاری بنات اسماعیل»30.


     «در حجر، نزدیک رکن سوم (غربی) تنی چند از دختران اسماعیل دفن شده اند.»


سیری در برخی از وقایع حجر اسماعیل


     حجر اسماعیل از جمله مکان هایی است که حوادث زیادی به خود دیده و گفتگوهای فراوانی را ضبط نموده و مجموعه ای گرانبها از خاطرات تلخ و شیرین را در خود جمع کرده است که در این مقال استقصاء کامل آن در همه دوران های تاریخ، نمی تواند مورد نظر باشد وفرصتی دیگر می طلبد.


     آنچه که مورد توجه است، بررسی آن در برهه ای از زمان، در رابطه با وجود مقدس پیامبر عظیم الشأن اسلام ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ است، که بمناسبت، برخی از قضایای مربوط به بعضی از اجداد و اعمام ایشان را مطرح می کنیم:


1 ـ مطّلب بن عبد مناف در حجر اسماعیل


     مطلب بن عبدمناف عموی عبدالمطلب جدّ بزرگوار پیامبر اسلام ـ ص ـ و برادر هاشم (پدر عبدالمطلب) است.


     نام عبدالمطلب «شیبه» بوده و وجه نامگذاری وی را اینگونه آورده اند که: چون به هنگام ولادت مقداری موی سفید برسر داشته، نام او را شیبه نهادند31 مادر عبدالمطلب زنی از اشراف مدینه بنام «سلمی» دختر عمرو بن زید بن لبید بن خداش بن عامر بن غانم بن عدی بن النجار می باشد.


     برخی از تاریخ نویسان همچون ابن سعد در طبقات، و ابن هشام در سیره، ویعقوبی در تاریخ خود آورده اند که هاشم بن عبد مناف هنگامی که در یک سفر تجاری به مدینه آمده بود با سلمی ازدواج کرد، ثمره این ازدواج فرزندی شد که نام او را شیبه گذاردند.


     ابن هشام می نویسد که هاشم فرزند خود را نزد همسرش در مدینه گذارد32، ولی یعقوبی می نگارد: هنگامی که هاشم قصد خروج به سوی شام را داشت، همسرش سلمی و فرزندش عبدالمطّلب را به مدینه برد، تا در طی مدت سفر در نزد پدر و خویشانش بسر برد33. هاشم در این سفر در غزه بیمار شد، و سرانجام همانجا وفات یافت، و در آن دیار دفن گردید34.


     پس از فوت هاشم فرزند او شیبه در نزد مادر خود در مدینه باقی ماند، تا آنگاه که به سن بلوغ رسید. آثار بزرگی و نجابت در رفتار و کردار او نمایان بود.


     یعقوبی می نویسد: عده ای از نوجوانان مدینه مشغول مسابقه تیراندازی بودند و مردی از قبیله تهامه که صحنه را تحت نظر گرفته بود، نوجوانی را در میان ایشان دید که در تیراندازی بسیار ماهر است و تیرهایش به خطا نمی رود و به هنگام برخورد تیر به هدف، می گفت: منم فرزند هاشم، منم پور سیّد بطحاء! مرد تهامه ای که از قدرت و توانایی و برجستگی و سخن شیوای این نوجوان به وجد و شعف آمده بود، سراغ وی رفته و گفت: پسر! تو کیستی؟

نوجوان گفت: منم شیبه، فرزند هاشم، فرزند عبد مناف35 او وقتی از حسب و نسب جوان مطلع شد به او گفت: خداوند در وجود تو برکت قرار دهد، و مانند تو را در بین ما بیفزاید.36 مجلسی آن مرد را از بنی حارث بن عبد مناف دانسته است.


     ابن سعد نام او را «ثابت بن منذر بن حرام» پدر حسان بن ثابت (شاعر معروف) معرفی می کند.37


     طبق نقل یعقوبی، آن مرد به مکه آمده، بی درنگ سراغ «مطلب بن عبدمناف» که داخل حجر اسماعیل نشسته بود رفت و تمام آنچه را که در مدینه دیده بود نقل نمود. مطّلب گفت: بخدا سوگند که از او غافل شدم، به خانه خود بازنخواهم گشت تا آنگاه که وی را به مکه باز آورم، و از همان جا به سمت مدینه حرکت کرد، و توانست که فرزند برادر خویش را با عزّت هر چه تمامتر به مکه آورد.38


     ابن هشام می نویسد: هنگام ورود به مکه، مطّلب سوار بر شتر بود، و فرزند برادر در پشت سر او قرار داشت. قریش که از ماجرا بی خبر بودند، وقتی که صحنه را دیدند فکر کردند که مطلب بنده ای را خریداری کرده است، لذا گفتند: «عبدٌ، المطلبُ ابتاعه»؛ «این جوان بنده ای است که مطلب او را خریده است.»


     در این هنگام مطلب فریاد برآورد: وای بر شما، همانا که او فرزند برادرم هاشم است، من او را از مدینه به اینجا آورده ام. و برای همین است که فرزند هاشم به «عبدالمطلب» شهرت یافت39.


2 ـ عبدالمطلب در حجر اسماعیل


     الف) رؤیای صادق عبدالمطلب درباره چاه زمزم در حجر اسماعیل


     ابن اسحاق به نقل از حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ درباره چگونگی حفر مجدّد چاه زمزم چنین آورده است:


     عبدالمطلب در داخل حجر، حین استراحت به خواب رفته بود که در عالم رؤیا دید هاتفی به او گفت: برخیز و «بره» را حفر کن، عبدالمطلب پرسید: بره چیست؟ در پاسخ چیزی نشنید. فردای آن روز عبدالمطلب به حجر باز آمد، و مجدداً در عالم خواب دید کسی به وی چنین می گوید: «مضنونه» را حفر کن، پرسید مضنونه کجا است؟

پاسخی نداد و رفت. در روز سوم نیز به میان حجر آمد و باز در عالم رؤیا کسی را دید که به وی می گوید: «طیبه» را حفر کن، پرسید: طیبه چیست؟ جوابی نداد و رفت، و سرانجام روز چهارم به حجر آمد، و در میان آن به خواب رفت، در آن حال دید کسی نزدش آمده و به وی می گوید: «زمزم» را حفر کن. پرسید: زمزم کجاست؟ پاسخ شنید: جایی است که هیچگاه آب آن تمام نمی شود و کسی به قعر آن نمی تواند برسد، آنگاه موقعیت زمزم را نیز نشان عبدالمطلب می دهد.


    عبدالمطلب از خواب برخاست ، و بلافاصله سراغ موقعیت نشان داده رفت و مشغول حفر آن نقطه شد ، تا آنگاه که به آب رسید.40


     چاه زمزم دارای تاریخی طولانی و پرفراز و نشیب است که خارج از بحث فعلی ما است، ولی بمناسبت، تذکر این نکته ضروری است که این چاه به هنگام خروج قبیله «جرهم» از مکه، توسط آنها پرشده بود41، وبعدها آثار آن بکلّی از میان رفت، و هیچ کس از موقعیت آن خبر نداشت تا آنگاه که با عنایت حضرت سبحان توسط عبدالمطلب کشف گردید.


     ب) رؤیای صادق عبدالمطلب در رابطه با پیامبر ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     در امالی شیخ صدوق از حضرت ابوطالب ـ س ـ به نقل از پدر بزرگوارش عبدالمطلب چنین آمده است: «در میان حجر بخواب رفته بودم، خوابی عجیب دیدم که در اثر آن ترس وجودم را فرا گرفت. از جا برخاسته و به منظور فهم تفسیر و تعبیر آن، سراغ کاهنه قریش رفتم، رنگ چهره ام عوض شده بود، او که حالتم را مشاهده کرد، گفت: آقای عرب را چه شده است که او را پریشان چهره می بینم؟! آیا امری ناگوار واقع شده است؟


     گفتم: آری، خوابی را در حجر دیده ام که مرا دگرگون ساخته است. دیدم که درخت مانندی بر کمرم روییده شده که بلندی آن به آسمان و شاخه هایش شرق و غرب را فرا گرفته است.

از میان آن نوری را مشاهده کردم که بسیار قوی بود؛ هفتاد برابر نور خورشید، و دیدم که عرب و عجم در برابر آن به سجده افتاده اند و بر نور آن همچنان افزوده می شد، آنگاه عده ای از قریش را دیدم که می خواهند آن را قطع کنند، که ناگاه جوانی زیبارو و پاکیزه لباس، در برابر ایشان قد علم کرد، و کمر آنان را شکست، و چشم هایشان را از حدقه بیرون آورد...


     وقتی که تمام خواب را برای او بازگو کردم رنگ چهره او نیز عوض شد، وگفت: اگر مطّلب چنان است که می گویی، بدان که از نسل تو فرزندی بوجود خواهد آمد که حکومتش شرق و غرب عالم را فراگیرد، و او پیامبر در بین مردم خواهد بود.


     ابو طالب که بعد از بعثت پیامبر اسلام ـ ص ـ این قضیه را نقل می کرد گفت: به خدا سوگند که آن درخت عبارت از ابوالقاسم امین (محمد بن عبـداللّه) ـ صلی الله علیه و آله ـ است42، و ما نیز می افزاییم که آن جوان زیباروی پاکیزه لباس مدافع از حریم رسالت، عبارت از فرزند برومند او علی بن ابی طالب ـ ع ـ است که درباره اش گفته شده: «قد وترفیه صنادید العرب، وقتل ابطالهم، و ناوش ذؤبانهم فاودع قلوبهم احقاداً بدریة و خیبریة و حنینیة وغیرهن...»43.


     ج) جایگاه مخصوص عبدالمطلب در حجر اسماعیل


     مؤلف «اخبار مکه» از عطا به نقل از ابن عباس از پدرش عباس بن عبدالمطلب نقل کرده که عبدالمطلب دارای قدی بسیار بلند و رشید و صورتی بسیار زیبا بود که کسی به پایه او نمی رسید، و هر کس که او را می دید، شیفته وی می گشت. برای او در حجر محلی بود که تنها برای وی فرش می شد، و هیچ کس با او در روی آن فرش نمی نشست. دیگر شخصیت های قریش، هر یک بحسب موقعیت و شخصیت خود به ترتیب در اطراف جایگاه و مفرش او می نشستند، یک روز که عبدالمطلب در جای خود نشسته بود و دیگران اطراف او را گرفته بودند، رسول خدا که کودکی خردسال بود و تازه به راه افتاده بود، آمد تا در کنار پدر بزرگش روی فرش بنشیند، اطرافیان او را کشیدند، به گریه افتاد، عبدالمطلب که در آن هنگام بینایی خود را از دست داده بود، وقتی که صدای گریه نواده خود را شنید گفت: فرزندم را چه شده است که گریه می کند؟


     گفتند: او می خواست با شما روی فرش بنشیند، که دیگران مانع شدند!.


     عبدالمطلب گفت : بگذارید بیاید ، و مانع او نشوید ، امید دارم که او آنچنان بزرگی و شرافت یابد که هیچ عربی بدان حد نرسد44.


3 ـ ابو طالب در حجر اسماعیل


     ابوطالب از چهره های درخشان و همچون فرزندش (علی ـ ع ـ) مظلوم تاریخ است. او به هنگام تنهایی و بی کسی پیامبر اسلام ـ ص ـ یار و مدافع او و آیین وی بود، و سیل تهمت ها و دشنام ها را از آن روز تا به امروز تحمّل کرده است.


     فخار بن معد الموسوی به اسنادش از ابو بصیر به نقل از حضرت امام باقر ـ ع ـ آورده است که «ابو طالب در حال اسلام و ایمان از دنیا رفت، و سروده او در دیوان شعرش دلالت بر ایمان وی دارد. همچنین سرپرستی و سپس یاری او از پیامبر و ابراز محبت نسبت به او و دشمنی با دشمنان و دوستی با دوستدارانش، وتصدیق و اقرار به آنچه که از جانب خدایش بصورت وحی بر او نازل شد، و فرمان به اسلام آوردن دو فرزندش علی وجعفر و ایمان آوردن ایشان به آنچه که وی مردم را بدان فرا می خواند، و اقرار به این که او بهترین مردم است و مردم را به حق و راه و روش مستقیم فرا می خواند، و این که او پیامبر از جانب پروردگار جهانیان است و... همه، دلالت برکمال ایمان ابوطالب دارند45.


     این شخصیت ارزنده خاطراتی جالب و تکان دهنده در رابطه با دفاع از پیامبر ـ ص ـ از خود بیادگار گذاشته است که به چند مورد آن در رابطه با محور بحث ـ حجر اسماعیل ـ اشاره می شود:


     الف) حضور ابوطالب با پیامبر ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     عده ای از قریش به منظور انجام پرسش و آزمایش پیامبر به نزد ایشان در حجر اسماعیل آمدند، در حالی که ابوطالب در کنار پبامبر بود. از آنجا که محور این قضیه پیامبر اسلام ـ ص ـ است ما آن را در جای خود تحت عنوان «پیامبر اسلام در حجر اسماعیل» خواهیم آورد.


     ب) رؤیاهای صادق ابوطالب در حجر اسماعیل


     ابن شهر اشوب به نقل از کتاب «مولد امیرالمؤمنین» از ابن بابویه آورده است که: ابوطالب در حجر به خواب رفته بود، در عالم رؤیا می بیند که دری از آسمان به روی او گشوده شد و از آن نوری نازل گردید و وجود او را فرا گرفت. ابوطالب از خواب بیدار شده و جهت تعبیر آن، نزد راهب جحفه رفت، و آنچه را که دیده بود بازگو نمود، راهب پس از شنیدن آن، این اشعار را گفت:


ابشر اباطالب عن قلیل بالولد الحلاحل النبیل یال قریش فاسمعوا تأویلی هذان نوران علی سبیل

کمثل موسی و اخیه السؤل                          
     مضمون این ابیات تعبیر. خواب ابوطالب است که به وی بشارت ولادت فرزندی آقا، شجاع و یاری فداکار برای پیامبر آخر الزمان ـ ص ـ می دهد.


     ابوطالب به سوی کعبه بازگشت، و در حالی که به طواف مشغول شده بود، این اشعار را گفت:


اطوف للإله حول البیت أدعوک بالرغبة محیی المیت بأن ترینی السبط قبل الموت اغر نوراً یا عظیم الصوت منصلتا بقتل اهل الجبت وکلّ من دان بیوم السبت


     آنگاه به حجر آمد و باز در آن آرمید، در عالم خواب مشاهده کرد که لباسی از یاقوت و پیراهنی بسیار زیبا بر تن کرده است و در آن حال کسی به وی می گوید: ابوطالب!، چشم هایت روشن باد، و دست هایت پیروز، و دیدارت نیکو. فرزندی ارجمند و بسیار برومند به تو عنایت شده است، گرچه حسودان را ناخوش آید.


     ابوطالب که به وجد وشعف آمده بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید از خواب بیدار شده و به طواف کعبه پرداخت، در حالی که می گفت:


أدعوک ربّ البیت والطواف والولد المحبوّ بالعفاف تعیننی بالمنن اللطاف دعاء عبد بالذنوب واف

و سید السادات و الأشراف                                  
     مضمون این اشعار درباره این لطف و عنایت ویژه ای است که از ناحیه ایزد متعال شامل حال ابوطالب شده است و مناجات آن بزرگوار با خداوند متعال و درخواست استمرار این عنایات و اعتراف به بندگی است.


     ابوطالب باز به حجر آمد، این بار عبدمناف را در خواب دید که به او گفت: چرا با دختر اسد ازدواج نمی کنی؟


     ابو طالب پس از این رؤیا به خواستگاری فاطمه بنت اسد رفت، و سرانجام این ازدواج با برکت صورت گرفت، آنگاه به طواف بیت آمد و اشعاری را سرود که در آغاز آن چنین آمده است:


قد صدقت رؤیاک بالتعبیر ولست بالمرتاب فی الأمور أدعوک ربّ البیت و النذور دعاء عبد مخلص فقیر فاعطنی یا خالقی سروری بالولد الحلاحل المذکور یکون للمعبوث کالوزیر یا لهما یا لهما من نور قد طلعا من هاشم البدور فی فلک عال علی البحور...


     مضمون این اشعار این است که:


     «تعبیر خواب مطابق با واقع شد، و من هیچ شکی در این مطلب ندارم، ای خدای کعبه و تعهّد، من از تو می خواهم خواسته بنده ای خالص و فقیر ، که به من آن فرزند شجاع موعود را عنایت کنی، تا این که برای پیامبری که خواهد آمد یار و یاور باشد...46».


     دیری نیانجامید که علی ولید کعبه شد، و رابطه علی با کعبه شگفت آفرین است؛ بشارت ولادتش در جوار کعبه ، ولادتش در درون کعبه، و سرانجام خود بت شکن کعبه و در نهایت شهادتش در مسجد و رو به سمت کعبه.


     ج) احتجاج ابوطالب با مشرکین در حجر اسماعیل


     علامه مجلسی ـ ره ـ به نقل از خرائج راوندی می نویسد: بنی هاشم حدود سه سال در شعب ابوطالب، زندگانی بسیار سخت و توأم با رنج و گرسنگی سپری کردند که در آن مدت، ابوطالب و خدیجه تمام اموالشان را خرج کردند.روزی پیامبر خدا ـ ص ـ به ابوطالب خبر مهمّی را می رساند که با اراده الهی صحیفه مشرکین توسط موریانه خورده شده است، و از آن چیزی بجز اسم «الله» باقی نمانده است. پس از این خبر، تمامی بنی هاشم از شعب بیرون آمدند. قریشیان گفتند که فشار گرسنگی آنان را مجبور ساخت که از شعب بیرون آیند.


     بزرگان قریش برای بررسی ماجرا در حجر اسماعیل گردهم آمدند، ابوطالب در جلسه حاضر بود، آنان رو به ابوطالب کرده، گفتند: الآن وقت آن فرا رسیده است که قضیه خویشاوندانت را فیصله دهی (کنایه از این که الآن دوران ضعف آنان فرا رسیده و باید از ادعای خود در مورد رسالت پیامبر ـ ص ـ و اعلان دین جدید و مبارزه با بتان، دست بردارند وباید ابوطالب در این جریان پا در میانی کند).


     ابوطالب گفت: خبری برای شما دارم، برخیزید و صحیفه خودتان را به نزد من بیاورید، امید است که بواسطه آن بین ما و شما مصالحه ای صورت پذیرد.


     مشرکین این پیشنهاد را پذیرفتند، صحیفه قبلا در کعبه بود، و بخاطر ترس از دستبرد مکان آن را تغییر داده و در نزد «ام ابی جهل» قرار داده بودند، آنان کسانی را برای آوردن صحیفه به نزد وی فرستادند، و ایشان صحیفه را در حالی که مهرهای قریش بر آن زده شده بود و باصطلاح مهر و موم شده بود، آورده و در مقابل آنان قرار داد.


     ابو طالب گفت: شما در مورد این صحیفه حرفی ندارید؟


     گفتند: خیر.


     ابوطالب گفت: پسر برادرم به من خبر داده است ـ و او هیچ گاه خلاف واقع سخن نمی گوید ـ که خداوند به موریانه مأموریت داده است که این صحیفه را بخورد، و موریانه آن را خورده است، و از آن جز نام «الله» چیزی باقی نمانده است، (ما این صحیفه را می گشاییم) اگر مطلب چنان باشد شما دیگر دست از ظلم و تعدّی نسبت به ما بردارید و گرنه ما او را به شما وا می گذاریم.

 


     مشرکین وقتی که این پیشنهاد را شنیدند استقبال کرده و یکصدا فریاد برآوردند ای ابوطالب، انصاف بخرج دادی.


     صحیفه را باز کردند، آنان با ناباوری تمام، آن را همانگونه یافتند که رسول خدا ـ ص ـ خبر داده بود. در این هنگام مسلمانان یکصدا تکبیر گفتند، و رنگ چهره مشرکین از غم و اندوه بکلّی عوض شد47.


4 ـ توطئه های دشمن علیه پیامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     چندین نقشه و توطئه حساب شده علیه رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ قبل و بعد از هجرت، در حجر اسماعیل، طراحی شد که با خواست و مشیت الهی همگی آنها، ناکام ماند و در اینجا سخن ها علیه ایشان رد و بدل شده است، که نمونه هایی از آ ن ذکر می گردد:


     الف) اتفاق مشرکین در حجر اسماعیل بر کشتن پیامبر ـ ص ـ


     ابن شهراشوب از ابن عباس نقل می کند: قریش در حجر اسماعیل اجتماع کردند و با سوگند به خدایان خود؛ لات و عزی و منات با یکدیگر عهد و پیمان بستند که همه با هم متحد شده و رسول خدا ـ ص ـ را بکشند.


     فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ که در آن هنگام کودکی خردسال بود، از ماجرا آگاه شد و گریه کنان بر پیامبر خدا ـ ص ـ وارد شد و گفته مشرکین را برای پدر نقل کرد، رسول خدا ـ ص ـ فرمود: دخترم! قدری آب برایم بیاور تا وضو بسازم.


     رسول خدا ـ ص ـ وضو گرفت و به سوی مسجد الحرام حرکت کرد، قریش وقتی نگاهشان به چهره پیامبر ـ ص ـ افتاد، نگاهی به هم کرده و با اشاره به ایشان گفتند: او آمد، همگی سرهای خود را پایین انداختند، آنقدر که چانه ها به سینه رسید!


     پیامبر اسلام ـ صلی اللّه علیه و آله ـ نزدیک آمد، و مشتی خاک از روی زمین برداشت و به طرف آنان پرتاب کرد و فرمود: «شاهت الوجوه»؛ «زشت باد رویتان!»، و سرانجام تمام کسانی که خاک بر صورت آنان پاشیده شد در روز جنگ بدر به هلاکت افتادند.48


     ب) بدگویی مشرکین از پیامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     ابن هشام از عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل می کند: روزی در مجلس اشراف قریش داخل حجر اسماعیل نشسته بودم که سخن از پیامبر خدا ـ ص ـ به میان آمد، شنیدم که گفتند: ما آن صبر و تحملّی را که درباره او کردیم تاکنون در مورد هیچ چیز نداشته ایم. او خردمندان ما را نادان شمرد، پدران ما را دشنام داد، کیش و آیین ما را فاسد دانست، در بین ما تفرقه افکند و خدایان ما را سب نمود، و ما بر همه این موارد، از خود صبر زیادی نشان داده ایم.


     در این هنگام بود که رسول خدا ـ ص ـ به طرف کعبه آمد، ابتدا استلام رکن نمود و سپس به طواف مشغول شد. هنگامی که او از برابر آنها در حین طواف گذشت، آنان لب به بدگویی او گشودند، آثار ناراحتی را در صورت پیامبر اکرم ـ ص ـ مشاهده کردم. این قضیه در هر دور از طواف تکرار شد، تا نوبت به طواف سوم رسید، آنجا بود که دیگر پیامبر از طواف باز ایستاد، و رو به آنها کرده، فرمود: «أتسمعون یا قریش، اما والذی نفسی بیده لقد جئتکم بالذّبح»؛ «آیا گوش فرا می دهید ای قریش؟!، قسم به آن کسی که جانم در دست اوست، هلاکت شما به دست من واقع خواهد شد!»


     وقتی که رسول خدا ـ ص ـ این گفته را می فرمود، تمام صداها در سینه حبس شده بود. هیچ کس نتوانست پاسخی بگوید، بلکه به عکس، آن کسی که بدترین کلمات را در تحریک قریش علیه پیامبر زده بود، خود در مقام عذرخواهی برآمد49.


     ج) طرح ترور پیامبر ـ ص ـ پس از جنگ بدر در حجر اسماعیل


     واقدی می نویسد: پس از جنگ بدر و هلاکت اشراف قریش، «عمیر بن وهب بن عمیر» به مسجد الحرام آمد و در کنار «صفوان بن امیه» در حجر اسماعیل نشست. عمیر کسی است که پیش از هجرت در مکه، به آزار پیامبر خدا ـ ص ـ و مسلمانان مشغول بود، و در جنگ بدر فرزندش «وهب بن عمیر» به اسارت (مسلمانان) درآمد، اشراف قریش قضایای جنگ بدر را با یکدیگر مطرح کردند.


     صفوان گفت: دیگر زندگی پس از کشته های ما لطفی ندارد.


     عمیر گفت: راست گفتی!، اگر من قرض و ترس از آینده اهل و عیال خود نداشتم، محمد را می کشتم!، چون من فرزندی اسیر دارم، لذا بهانه ای برای رفتن به مدینه می توانم داشته باشم.


     صفوان گفت: من قرض تو را پرداخت می کنم و همان گونه که متکفل اداره زندگانی خانواده ام هستم عهده دار اداره اهل و عیال تو نیز خواهم بود.


     عمیر گفت: حال که چنین است این ماجرا را با کسی در میان نگذار. (که این راز تا انجام مراد، پوشیده بماند).


     عمیر شمشیر خود را تیز و زهرآلود کرد و مکه را به قصد مدینه ترک گفت. هنگامی که به مدینه رسید، مسلمانان نسبت به وی مشکوک شدند، لذا او را دستگیر کرده و به نزد پیامبر اکرم آوردند.50


     رسول خدا ـ ص ـ پس از مقدماتی به او فرمود: برای چه به مدینه آمده ای؟


     گفت: آمده ام تا سفارش فرزند اسیرم را بنمایم!

 


     پیامبر ـ ص ـ فرمود: پس چرا این شمشیر را به گردن آویخته ای؟


     گفت: رویش سیاه باد که هیچ گاه به کارم نیامده است!، پس از ورود به مدینه فراموش کردم که آن را از خود دور سازم!، من کاری دیگر دارم!.


     پیامبر اکرم ـ ص ـ فرمود: راست بگو! به چه منظوری به مدینه آمده ای؟


     گفت: مطلب همان است که گفتم.


     رسول خدا ـ ص ـ فرمود: آن شرطی را که تو با صفوان بن امیه در حجر کردی چه بود؟!


     عمیر که سخت ترسیده و شگفت زده شده بود پرسید: کدامین شرط؟


     حضرت فرمود: تو متعهد شدی که مرا به قتل رسانی و در عوض او عهده دار پرداخت قرض و اداره زندگانی اهل و عیالت باشد! خداوند حافظ و نگهدار من است.


     عمیر گفت: شهادت می دهم که تو رسول خدا و راستگو هستی، و شهادت می دهم که هیچ معبودی جز خدای یگانه (اللّه) وجود ندارد، ما تو را در ادعای رسالت دروغگو می پنداشتیم ولی پرده از رازی برداشتی که جز من و صفوان کسی دیگر از آن با خبر نبود، من به او سفارش کردم که این راز را همچنان پوشیده نگاه دارد، ولی خدایت تو را نسبت به آن آگاه ساخت، من ایمان به خدا و رسول او پیدا کردم، و شهادت به حقانیت تو و آیینت می دهم، خدای را سپاس که مرا به راه هدایت رهنمون ساخت.


     مسلمانان وقتی صحنه هدایت و اسلام آوردن عمیر را مشاهده کردند، شادمان شدند. پیامبر خدا ـ ص ـ به ایشان فرمود: به برادرتان قرآن و احکام دینی یاد دهید، آنگاه فرزندش را آزاد ساخت.


     پس از مدتی عمیر خدمت رسول خدا ـ ص ـ رسید و عرضه داشت: من قبلا فعالیت شدیدی علیه شما داشتم، دوست دارم که به مکه بازگردم، و مردم را به خدا و اسلام فرا خوانم، امید آن که موجب هدایت آنان باشم و در صورت عدم موفقیت، مایه اذیت و آزار ایشان گردم!.


     رسول اللّه ـ ص ـ به او اجازه بازگشت داد. عمیر به مکه باز آمد و به برکت او عده زیادی توفیق تشرّف به دین اسلام را پیدا کردند.51


     و اینگونه کسی که به منظور انجام ترور پیامبر اکرم ـ ص ـ به مدینه آمده بود، به عنوان سفیر و مبلّغ توانا و موفق رسول خدا ـ ص ـ به مکه بازگشت.


     این جریان را علاّمه مجلسی از کتاب «المنتقی فی مولود المصطفی» اثر کازرونی نقل کرده است52. و همچنین بصورت مختصر از ابن شهراشوب در «المناقب» آورده است که بر طبق آن، بنابر نقل قتاده، شأن نزول آیه شریفه «سواء منکم من اسر القول»53 نیز همین واقعه بوده است54.


     د) سران شرک در حجر اسماعیل پس از فتح مکه

 

ابوالطیب تقی الدین فاسی به نقل از فاکهی به اسنادش از عبداللّه بن عباس می نویسد: رسول خدا ـ ص ـ در روز فتح وارد مکه شد، وقتی که مشغول سعی بین صفا و مروه بود، ابوسفیان بن حرب، عتاب بن اسید، صفوان بن امیه و سهیل بن عمرو پنهانی در حجر اسماعیل جمع شده بودند، بلال بر بام کعبه رفت و اذان سرداد، این اذان موج عجیبی در همگان ایجاد کرد، هریک چیزی گفتند.

ابو سفیان گفت: من چیزی نمی گویم، چون می ترسم حتی این سنگ ریزه بر علیه من خبر دهد!، خداوند گفته های آنان را به پیامبر رسانید، رسول خدا در حالی که بر روی کوه صفا مشغول دعا بودند همه ایشان را احضار کرده و گفته هایشان را بازگو فرمود، در اینجا بیشتر آنان اسلام آوردند، ابو سفیان بقدری ترسید که نزدیک بود بیفتد55.


5 ـ پیامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     تاریخ صحنه های مختلف و گوناگونی را از حضور پیامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعیل ضبط و نقل کرده است. در یک نگاه، حجر محل جلوس، موضع اعلام رسالت، جایگاه تلاوت آیات قرآن، معبد، مکان پاسخ به سؤالات، و موضع وقوع و مشاهده معجزات پیغمبر اکرم ـ ص ـ بوده است:


     الف) جلوس پیامبر اسلام ـ ص ـ در حجر


     ازرقی می نویسد: پس از آن که آیه شریفه «تبت یدا ابی لهب وتب»56 که دربردارنده هجو ابولهب و همسر او ـ ام جمیل ـ بود، نازل گشت، ام جمیل در حالی که سنگی را در دست داشت به مسجد الحرام آمد. رسول خدا ـ ص ـ داخل حجر نشسته بود، ام جمیل در حالی که مرتب به پیامبر ـ ص ـ ناسزا می گفت، نزدیک می شد، ابوبکر به پیامبر ـ ص ـ گفت: این زن ام جمیل است، و من از ناحیه او بر شما می ترسم، رسول خدا ـ ص ـ فرمود: او نمی تواند مرا ببیند و آیاتی را تلاوت فرمود، و بدان پناه برد، آنگاه این آیه شریفه را تلاوت نمود:


     «واذا قرأت القرآن جعلنا بینک وبین الذین لایؤمنون بالآخرة حجاباً مستورا».57 ام جمیل جلو آمد، وقتی در برابر ابوبکر ایستاد، سراغ پیامبر ـ ص ـ را از او گرفت!58


     البته در این نشست ها، گاه جسارت و اهانت به ساحت مقدس نبوی به عمل آمده است. شیخ طبرسی و قطب راوندی نقل کرده اند که روزی رسول خـدا ـ ص ـ در حجر اسماعیل نشسته بود که مشرکین قریش شکمبه گوسفندی را روی پیامبر خدا ـ ص ـ می اندازند. رسول اکرم ـ ص ـ در حالی که از این واقعه بسیار اندوهگین شده بود نزد ابوطالب آمد و فرمود: عمو! موقعیت من در نزد شما چگونه است؟


     ابوطالب پرسید: پسر برادر، مگر چه شده است؟!

 


     رسول خدا ـ ص ـ جریان را نقل فرمود: ابوطالب که بسیار ناراحت و خشمگین شده بود به جناب حمزه سیدالشهداء فرمود: این شمشیر را بدست گیر و همراه من بیا.


     ابوطالب با همراهی حمزه به سمت مسجدالحرام و یکسر به نزد اهانت کنندگان آمد. آنگاه رو به حمزه کرد و گفت: این شکمبه را بر سر و صورت همه این افراد بگذار، هر کس که خواست مانع شود گردنش را بزن.


     هیچ یک از مشرکین نتوانستند عکس العملی از خود نشان دهند و دستور ابوطالب کاملا اجرا شد، آنگاه ابوطالب روی به جانب رسول خدا ـ ص ـ نمود و فرمود: پسر برادر! موقعیت شما در نزد ما اینگونه است59. رحمت خدا و علوّ مقام بر ابو طالب باد که با حمیت و غیرت و جوانمردی خود قلب پیامبر خـدا ـ ص ـ را آرام ساخت.


     ب) تلاوت قرآن در حجر اسماعیل


     در تفسیر قمی نقل شده است که رسول خدا ـ ص ـ در میان حجر اسماعیل می نشست، و به تلاوت و قرائت آیات نازل شده قرآن می پرداخت.60


     ج) عبادت در حجر اسماعیل و سوء قصد دشمن


     ابن شهر اشوب در مورد نقشه ها و مکرهای دشمنان اسلام در رابطه با رسول خدا ـ ص ـ از جابر و ابن عباس چنین نقل می کند:


     روزی مردی از قریش گفت: من محمد را خواهم کشت! در این هنگام اسب او جستن گرفت و او را محکم بر زمین زد، و گردنش شکست!


     مشرکین سراغ معمر بن یزید، که بسیار شجاع و فرمانده بنی کنانه بود، رفتند. معمر گفت: این کار از دست من ساخته است و من شما را از وجود او راحت خواهم کرد. بیست هزار مسلّح تحت فرمان من هستند وبنی هاشم توان جنگ و رویاروئی با من را ندارد و چون دارای مکنت مالی هستم، اگر آنان خواهان خونبهای او شوند، من دیه ده نفر را خواهم پرداخت!


     معمر در حالی که شمشیر بلند و پهن خود را حمایل می کرد به سمت پیامبر خدا ـ ص ـ که در حجر اسماعیل به سجده افتاده بود حرکت کرد، همین که نزدیک شد ناگهان پای او لغزید و صورتش به شدت، به سنگ اصابت نمود، آنگاه با صورتی پرخون از جابرخاست و دوان دوان خود را به کنار آب رسانید.


     قریشیان که نظاره گر صحنه بودند، گرد او جمع شدند و صورت غرق در خونش را شسته، بعد از آن پرسیدند: تو را چه شد؟

 


     معمر گفت: بیچاره و فریب خورده واقعی کسی است که گول شما را بخورد!


     گفتند: مگر چه شده است؟


     گفت: مهلتی دهید تا که جانم به من بازگردد، هیچ روزی را همانند امروز ندیده ام!


     گفتند: تو را چه چیزی رسید؟


     گفت: وقتی که به او نزدیک می شدم از مقابل سر او دو مار بزرگ بی مو که از دهانشان آتش بیرون زده بود، به سویم حمله ور شدند.61


     د) پاسخ به سؤالات


     حجر اسماعیل از جمله جاهایی است که پیامبر اسلام ـ ص ـ در آن به جوابگویی سؤالات عرضه شده می پرداختند، و ما این رویه را در حق دیگر امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ نیز می یابیم.


     در رساله منسوب به سید مرتضی جریانی پیرامون اعزام سه نفر به نام های «نضر بن حارث بن کلده، عقبة بن ابی معیط، و عاص بن وائل» به نزد والی نجران توسط قریش، به منظور فراگیری مسائلی مشکل از یهود و نصاری و عرضه آنها بر رسول خدا ـ ص ـ نقل شده است، آنان پس از فراگیری مطالبی پیرامون اصحاب کهف، موسی و خضر، ذوالقرنین و زمان قیامت سؤالات خود را در حجر اسماعیل در حضور پیامبر اکرم ـ ص ـ مطرح ساختند که بدنبال آن با مدتی تأخیر سوره کهف در رابطه با سه سؤال اولی، و آیه 187 از سوره اعراف در مورد سؤال پیرامون زمان قیامت نازل شد.62


     هـ ) درخواست شق القمر از پیامبر ـ ص ـ در حجر اسماعیل


     فقیه محدث، قطب الدین راوندی می نویسد:


     شبی رسول خدا ـ ص ـ در حجر اسماعیل نشسته بود، قریش نیز در محفلی مشغول سخن پراکنی بودند، در این هنگام یکی از ایشان گفت: ماجرای محمد ـ ص ـ ما را بیچاره و وامانده ساخته است، ما نمی دانیم درباره او چه بگوئیم؟


     یک نفر از آنان پیشنهاد خود را اینگونه مطرح ساخت: بیایید هم اکنون همه ما از جای خود برخیزیم و به نزد وی برویم، و از او بخواهیم برای اثبات ادعای خود، نشانه ای از آسمان بیاورد، چرا که سحر او در آسمان تأثیر ندارد!.


     این پیشنهاد مورد پذیرش قرار گرفت و همگان به طرف رسول خدا ـ ص ـ در حجر اسماعیل براه افتادند، و پس از رسیدن، خواسته خود را مطرح ساختند.


     پیامبر اکرم ـ ص ـ در حالی که به سمت ماه اشاره می نمود فرمود: آیا این ماه را که در این شب چهاردهم تمام آن روشن می باشد، می بینید؟


     گفتند: بلی.


     فرمود: آیا دوست دارید که آن نشانه درخواستی تان در این ماه صورت پذیرد؟


     گفتند:پیشنهاد بسیار خوبی است.


     رسول خدا ـ ص ـ با انگشت خود اشاره نمود، و ماه به دو نیم تقسیم شد، و همه آنان این واقعه را به خوبی مشاهده کردند، پس از آن ایشان خواهان بهم چسبیده شدن ماه شدند، رسول اکرم ـ ص ـ بار دیگر اشاره فرمود، و ماه صورت اولیه خود را بازیافت. مشرکین سیاه دل به جای آن که ایمان بیاورند و دست از لجاجت خود بردارند، گفتند: سحر محمد در آسمان نیز کارگر است! اینجا بود که آیه شریفه: «اقتربت الساعة وانشقّ القمر و ان یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحر مستمر»63 نازل شد؛ یعنی آن ساعت نزدیک و ماه شکافته شد، اگر کافران آن را ببینند باز هم روی گردانده و می گویند که این سحر و جادویی همیشگی است.64


     و ) معراج پیامبر ـ ص ـ از حجر اسماعیل


     اصل وقوع معراج غیر قابل انکار است و قرآن کریم با صراحت از آن یاد می کند65، لیکن خصوصیاتی از آن، مورد کلام بعضی از مفسرین و مؤرخین و متکلّمین است (وبهیچ وجه آنچه را که برخی از حکما و فلاسفه مطرح کرده اند مورد نظر نیست)، یکی از آن مطالب بحث در مبدأ این سیر است، در اینجا چند قول وجود دارد:


     1 ـ مبدأ معراج از خانه امّ هانی خواهر امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ است. شیخ طبرسی این قول را نظر اکثر مفسّرین می داند66، طبق این نظر، توسعه در معنای مسجد الحرام داده می شود و بر کلّ مکه، مسجد اطلاق می گردد.


     2 ـ مبدأ، شعب ابوطالب بوده است.67 آن توسعه اینجا نیز جاری است، و با قول اول قابل جمع است.


     3 ـ مبدأ خود مسجد الحرام است، شیخ طبرسی این نظر را قول حسن وقتاده می داند68 و بر طبق آن، دیگر نیازی به توسعه در لفظ و توجیه آیه شریفه باقی نمی ماند.


     طبق این گفته، این سؤال مطرح می شود که: معراج از کجای مسجدالحرام آغاز شده است؟


     روایاتی دال بر وقوع مبدأ معراج از حجر اسماعیل نقل شده است، که بخاطر دوری از اطناب از ذکر آن صرف نظر می کنیم. خوانندگان محترم می توانند به مدارک بحث مراجعه نمایند.69


     ز) سرنگونی بتان در اطراف حجر اسماعیل

 


     سید ابن طاووس به نقل از تفسیر کلبی می آورد: رسول خدا ـ ص ـ هنگام فتح مکه، سیصد و شصت بت را که در اطراف حجر اسماعیل چیده بودند مشاهده کرد که هر کدام در مقابل قبیله پرستش کننده آن قرار داشت. پیامبر اکرم ـ ص ـ در حالی که عصای خود را در چشم و شکم بت ها قرار می داد، این آیه شریفه را تلاوت می فرمود: «جاء الحق و زهق الباطل، اِنَّ الباطل کان زهوقا»70 و در همان حال بتان نیز با صورت بر روی زمین می افتادند، و اهل مکه نیز از این رویداد شگفت زده شدند71.


     ح) مانور قدرت در برابر حجر اسماعیل


     علامه مجلسی ـ ره ـ از برخی نسخه های فقه رضوی نقل می کند که گروهی از ابن عباس سؤال کردند که عده ای گمان می کنند که رسول خدا ـ ص ـ دستور داد که مردم در اطراف کعبه دوان دوان حرکت کنند، آیا این قضیه حقیقت دارد؟


     ابن عباس گفت: دروغ گفته اند، و راست گفته اند!


     راوی پرسید: چگونه؟


     گفت: رسول خدا ـ ص ـ جهت انجام عمره قضاء داخل مکه شد، آن هنگام اهل مکه مشرک بودند و به آنها گفته بودند که یاران محمد ـ ص ـ خسته و ناتوانند. رسول خدا ـ ص ـ به اصحاب خود فرمود: خدا رحمت کند کسی را که قدرت و صلابت خود را به ایشان نشان دهد، آنگاه دستور داد که مسلمانان بازوان خود را بیرون آورده و در حالی که رسول خدا سوار بر ناقه خود بود و عبداللّه بن رواحه افسار آن را بدست گرفته بود، دوان دوان سه بار کعبه را دور بزنند. مشرکین در برابر میزاب ـ ناودان کعبه ـ نظاره گر قدرت مسلمین، و مبهوت عظمت پیامبر اسلام ـ ص ـ بودند. پس از آن سال، رسول خدا به حج مشرف شد، و در این بار نه خود در طواف دوان دوان حرکت نمود، و نه به کسی چنین دستوری را داد. پس آنان در گفته خود هم راست گفته اند (که در عمرة القضاء به منظور قدرت نمایی چنین دستوری صادر شد)، و هم دروغ (چون دستور ایشان همیشگی نبوده است که به نحو سنت قابل عمل باشد).72

     پی نوشت ها:

1- الکافی (الفروع) ج 4، ص 201، ح 1.
2- در روایت مفضل بن عمر از امام صادق ـ ع ـ آمده است: «الحجر بیت اسماعیل»؛ یعنی حجر خانه اسماعیل است. الکافی ،ج 4، ص 201، ح 14.
3- همان ح 15 ـ این تعبیر در مستطرفات سرائر، ج 3، ص 562، وقصص الأنبیاء راوندی، ص 115، ح 115 و وسائل الشیعه، ج 9، ص 430، ح 6 (به نقل از شیخ صدوق) نیز دیده می شود.

4- بحارالانوار، ج 11، ص 

360

.

5- علل الشرائع، ج 1، ص 37، باب 34، ح 1 ـ از او بحارالانوار، ج 12، ص 104،ح 13.

6- الکافی (الفروع)،ج 4، ص 210، ح 15 ـ از او وسائل الشیعه، ج 9، ص 429، ح 1.

7- قصص الانبیاء، ص 111، ح 108.

8- وسائل الشیعه، ج 9، ص 430، ح 7.

9- السیرة النبویه، ج 1، ص 6.

10- الطبقات الکبری، ج 1، ص 52.

11- الکافی، الفروع، ج 4، ص 210، ح 14.

12- وسائل الشیعه، ج 9، ص 431، ح 8؛ جامع احادیث الشیعه ج 10 ، ص 26، ح 48.

13- قصص الانبیاء، ص 113، ح 112.

14- الطبقات الکبری، ج 1، ص 52.

15- السیرة النبویه، ج 1، ص 6.

16- الطبقات الکبری، ج 1، ص 52.

17- بحار الانوار، ج 82، ص 56.
18- الجامع لأحکام القرآن، ج 2، ص 88.

19- شفاء الغرام، ج 2، ص 14.

20- اخبار مکه، ج 1، ص 312.

21- همان

22- همان، ج 1، ص 313.

23- مروج الذهب چاپ بیروت، ج 1 ، ص 75 و چاپ مصر ج 1، ص 62.

24- بحارالانوار، ج 99، ص 217، ح 1.

25- تفسیر القمی، ج 1، ص 62، از او بحارالانوار ج 99، ص 38، ح 15.

26- مروج الذهب (چاپ بیروت)، ج 2، ص 21، و چاپ مصر، ج 2، ص 48.

27- بحارالانوار، ج 12، ص 113 (بنقل از کمال الدین) ـ اثبات الوصیه 35 ـ این قول، مختار علامه مجلسی است.

28- علل الشرائع، ج 1، ص 38، از او بحار الانوار ج 12، ص 79 ،ح 8 ـ قصص الأنبیاء (راوندی)، ص 113، ح 112؛ شفاء الغرام، ج 2 ،ص 14 (بنقل از ابن اسحاق). 
29- مروج الذهب (چاپ بیروت)، ج 1، ص 75.

30- الکافی (الفروع)، ج 4، ص 210، ح 15، از او وسائل الشیعه ج 9، ص 430، ح 4؛ بحارالانوار، ج 12، ص 118، ح 57؛ الوافی، ج 2، جزء 8، ص 28؛ مجمع البحرین،ج 3، ص 260.

31- الطبقات الکبری، ج 1، ص 79.

32- السیرة النبویه، ج 1، ص 145.

33- تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص 244.

34- الطبقات الکبری، ج 1، ص 79.

35- تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص 244.

36- بحار الانوار، ج 15، ص 122.

37- الطبقات الکبری، ج 1، ص 82.

38- تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص 245؛ بحارالانوار، ج 15، ص 122.

39- السیرة النبویه، ج 1، ص 145.

40- سیرة ابن اسحاق، ص 24؛ همچنین: السیرة النبویه، ج 1، ص 150؛ البدایة و النهایه، ج 2،ص 303.

41- السیرة النبویه، ج 1، ص 116.

42- امالی صدوق، ص 216؛مجلس 24، ح 1؛ از او بحار الانوار، ج 15، ص 254، ح 7.

43- فرازی از دعای معروف ندبه.

44- اخبار مکه، ج 1، ص 314.

45- الحجة علی الذاهب الی تکفیر ابی طالب، ص 162.

46- المناقب، ج 2، ص 245؛ از او بحارالانوار، ج 38، ص 47 ـ و نیز: منیة الراغب فی ایمان ابی طالب، ص 117از دارالسلام حاجی نوری، ج 1، ص 119.

47- بحارالانوار، ج 19، ص 16، ح 8.

48- المناقب، ج 1، ص 71، از او بحارالانوار، ج 18، ص 60.

49- السیرة النبویه، ج 1، ص 309.

50- برحسب نقل بحارالانوار، خود او به نزد پیامبر خدا ـ ص ـ آمد.

51- المغازی، ج 1، ص 125.

52- بحار الانوار، ج 19، ص 326، ح 82.

53- رعد: 10 .

54- بحارالانوار، ج 18، ص 140، ح 40.

55- شفاء الغرام، ج 2، ص 157.

56- مسد: 5 ـ 1.

57- اسراء: 45.

58- اخبار مکه، ج 1، ص 316.

59- اعلام الوری، ص 57؛ قصص الانبیاء، ص 320، ح 399؛ از آنها بحار الانوار ج 18، ص 209، ح 38، و ص 187، ح 17.

60- تفسیر القمی، ج 2، ص 293.

61- المناقب، ج 1، ص 76.

62- رسالة المحکم و المتشابه المنسوب للسید المرتضی، ص 79.

63- قمر: 2 ـ 1 .

64- الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 141، ح 229.

65- اسراء: 1.

66- تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 396.

67- تفسیر المیزان، ج 13، ص 31.

68- تفسیر مجمع البیان، ج 3 ، ص 396؛ تفسیر الدر المنثور، ج 4، ص 137.

69- سعد السعود، ص 100؛ الیقین فی امرة امیرالمؤمنین، ص 83، باب 104؛ تأویل الآیات ج 1، ص 265 ح 1، وص 267 ح 2؛ بحارالانوار ج 18، ص 317 ح 32، وص 390، ح 98؛ مستدرک الوسائل، ج 4، ص 28، ح 5، و ص 43، ح 6. و نگاه کنید به: السیرة النبویه، ج 2، ص 38 (که این نقل می تواند در جمع روایات کمک کند).

70- اسراء: 81.

71- سعد السعود، ص 220، از او بحار الانوار، ج 18، ص 180.

72- بحار الانوار، ج 99، ص 353، ح 6.

 

دعای ائمه(علیهم السلام) در حجر اسماعیل

تألیف : محمدامین پورامینی

           
یکایک در حجر گردآمده، از خود صفحاتی زرّین به ودیعت نهاده اند.


گاه با معبود خود سخن گفته ودل شیدا به معشوق سپرده اند.


آهی برخاسته از دلی سوخته سرداده، اشکی ناشی از پاکی سرشت، و حاکی از صفای سیرت بر صورت روان ساخته اند، و با حضور در حجر اسماعیل و جوار بیت اِله ابراهیم، «نورٌ علی نور» را عیان بخشیده اند و از اینجا بر ناریان تاخته و گاه با حقیقت نوری شان، دلِ تاریک و سیاهشان را شکافته، و آنان را به خشوع و کرنش در برابر حق واداشته اند، اینجا را مدرس خود قرار داده، درس توحید و معارف گفته اند و گاه از اسرار مگو نیز سخنی آورده اند. چه زیباست که با هم، این صفحات رنگین کمان را ورقی زنیم، و نظاره گر محفلشان در محضر نور باشیم:

1ـ امام حسین ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

درس توحید:

عیاشی، مفسّر و محدث عظیم الشأن در تفسیر خود از «یزید بن رویان» نقل می کند: نافع بن ازرق ـ که از کوردلان بود ـ داخل مسجدالحـرام شد، دیـد که حضرت حسین بن علـی ـ علیه السلام ـ با عبدالله بن عباس داخل حجر نشسته اند، به میان حجر آمده نزد آنان نشست. رو به ابن عباس کرد و گفت:


ابن عباس!، خدایی را که می پرستی برایم توصیف کن.


ابن عباس که از نحوه جواب درمانده بود، سر فرو افکند، سکوتی طولانی در جمعشان حکمفرما شد، پس از لحظاتی چند، امام حسین ـ ع ـ روی به جانب نافع کرد و فرمود: ای پسرِ ازرقِ در گمراهی و نادانی فتاده!، نزد من آی تا پاسخت گویم.


نافع که باطنی کور و دلی مرده داشت گفت: از تو نپرسیدم تا پاسخم گویی!


ابن عباس از این جسارت و بی ادبی برآشفت و گفت: آرام! از فرزند رسول خدا ـ ص ـ بپرس، او از اهل بیت نبوت است، و دریای حکمت در اوست.

نافع روی به حضرت کرد و گفت: خدا را برایم وصف کن.


امام حسین ـ ع ـ فرمود:


«أصفه بما وصف به نفسه، و أعرّفه بما عرّف به نفسه، لایدرک بالحواس، و لا یقاس بالناس، قریب غیر ملتزق، و بعید غیر مقص، یوحد ولا یتبعّض، لا اله الاّ هو الکبیر المتعال»


«او را به آنچه که خود توصیف کرده، وصف می کنم و به آنچه که خود را بدان معرفی نموده، می شناسانم، او با حواس (ظاهری) درک نمی شود و با مردم مقایسه نمی گردد، نزدیک است بدون آن که همراه چیزی باشد، دور است بدون آن که جدای از چیزی باشد و یک است بدون آن که تجزیه پذیرد. هیچ معبودی جز او، بزرگ و بلندمرتبه نیست.»


نافع آنگاه که این سخنان را شنید، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و به گریه افتاد. حضرت فرمود: چرا گریه می کنی؟ گفت: زیبایی توصیف تو، مرا به گریه واداشت!... 1


مثـل ایـن روایت را شیخ صدوق در «التوحید»2 و مورخ معروف؛ ابن عساکر در «تاریخ دمشق»3 آورده اند.

2ـ امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

مناجات:

حجر اسماعیل یکی از خلوتگاه های امام الساجدین، زین العابدین ـ علیه السلام ـ با حضرت سبحان است، اینجا یکی از مکان های راز و نیاز و مناجات او است، تا آنجاکه فرزند برومندش، قطب عالم امکان حضرت بقیة الله الاعظم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ نیز عنایتی ویژه و توجهی خاص نسبت به مناجات آن حضرت دارد.


      شیخ الطائفه، (طوسی) در کتاب «الغیبة» از ابونعیم محمد بن احمد انصاری روایتی آورده که گزیده آن چنین است:


      روز ششم ذی حجه سال دویست و نود و سه هجری قمری، با جمعیتی حدود سی نفر4، در مسجدالحرام کنار مستجار ایستاده بودم، جوانی را دیدم که لباس احرام بر تن ونعلین به دست، در حالی که طوافش را به پایان برده، نزد ما می آید، هیبتش وجودمان را گرفت، همه بی اختیار از جای برخاستیم، او در میان ما نشست و ما همه، چون شمع پیرامون وجودش گردآمدیم. او نگاهی به سمت راست خود انداخت و نگاهی به جانب چپ، آنگاه فرمود: آیا می دانید امیرالمؤمنین ـ ع ـ در دعای «الحاح» خود از خدا چه می خواست؟


     این ماجرا دو روز پشت سر هم و با طرح دو سؤال و پاسخ ادامه پیدا کرد، تا آن که در روز سوم باز به میان ما آمد، این بار هم نگاهی به راست و چپ خود نمود و در حالی که با دست مبارکش اشاره به سمت حجر اسماعیل در زیر ناودان می کرد، فرمود: «سیدالعابدین علی ابن الحسین در سجده خود، در اینجا چنین می گفت:


«عبیدک بفناءک، مسکینک بفناءک، فقیرک بفناءک، سائلک بفناءک، یسألک ما لا یقدر علیه غیرک»


«(خدایا!) بنده تو، مسکین تو، فقیر تو، گدای درگاه تو، در آستانه خانه توست، از تو چیزی را می خواهد که از غیر تو برآورده نیست.»


ابو علی محمودی روی به جمع کرد و پرسید: مردم! آیا، او را می شناسید؟ به خدا سوگند او صاحب زمان شماست!


پرسیدیم: ابو علی! تو این سخن را از کجا می گویی و این مطلب را از کجا دانستی؟


 در جواب گفت: هفت سال است که از خدا می خواهم امام عصرم را بر من بنمایاند. 5


مثل این روایت را طبری در «دلائل الامامه»6 و شیخ صدوق در «کمال الدین»7 نقل کرده اند، و ما همه مصادر آن را در «معجم احادیث الامام المهدی ـ ع ـ» آورده ایم8.


     شیخ مفید ـ ره ـ نیز در کتاب «الارشاد» از طاووس نقل می کند:


     شبی داخل حجر شدم، علی بن الحسین ـ علیهماالسلام ـ را دیدم که وارد حجر شد و مشغول نماز گردید، آنگاه به سجده افتاد، با خود گفتم او مردی صالح از اهل بیت پیامبر ـ ص ـ است، همینجا بنشینم، و به دعایش گوش فرا دهم. شنیدم که در سجده می گفت:


     «عُبیدُک بفناءک، مسکینک بفناءک، فقیرک بفناءک، سائلک بفناءک»


     طاووس می گوید: این دعا را در هر گرفتاری که خواندم، خداوند گره از مشکل کارم گشود. 9


     شبیه این جریان را ابن شهراشوب در «المناقب»10 و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»11 آورده اند.


     علامه مجلسی ـ ره ـ از مرحوم شهید روایتی دیگر ـ که از طاووس یمانی نقل می کند ـ چنین آورده است: در ماه رجب از کنار حجر گذشتم، کسی را دیدم که در میان آن به نماز ایستاده است، دقت کردم، دیدم علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ است، با خود گفتم، خوشا به حالت!، مردی صالح از اهل بیت نبوت است! به خدا سوگند که باید دعای او را غنیمت شمارم،


وقتی که از نماز فارغ شد، دستان خود را به جانب آسمان بلند کرد و چنین مناجات نمود:


     «سیدی، سیدی، و هذه یدای قد مدد تهما الیک بالذّنوب مملوّة، و عینای الیک بالرجاء ممدودة، و حق لمن دعاک بالندم تذلّلاً أن تجیبه بالکرم تفضّلاً.


     سیدی أَمِن اهل الشقاء خلقتنی فأطیل بکائی أم من أهل السعادة خلقتنی فأبشر رجائی؟!


     سیدی أَلِضرب المقامع خلقت أعضائی، أم لِشرب الحمیم خلقت امعائی.     


     سیدی لو انّ عبداً استطاع الهرب من مولاه لکنت أوّل الهاربین منک، لکنّی أعلم أنی لا افوتک.


     سیدی لو انّ عذابی یزید فی ملکک لسألتک الصبر علیه، غیر أنّی أعلم انه لا یزید فی ملکک طاعة المطیعین، و لا ینقص منه معصیة العاصین.


     سیدی ما انا و ماخطری، هب لی خطایای بفضلک، و جلّلنی بسترک، واعف عن توبیخی بکرم وجهک.


     الهی و سیدی ارحمنی مطروحاً علی الفراش تقلبنی أیدی أحبّتی، وارحمنی مطروحاً علی المغتسل یغسّلنی صالح جیرتی، وارحمنی محمولاً قد تناول الأقرباء اطراف جنازتی، وارحم فی ذلک البیت المظلم وحشتی و غربتی و وحدتی، فما للعبد من یرحمه الاّ مولاه.»


     آنگاه به سجده افتاد و فرمود:


     «اعوذ بک من نار حرّها لا یطفئ، و جدیدها لا یبلی، و عطشانها لا یروی.»


     پس از آن، گونه راست خود را بر زمین نهاد و چنین زمزمه کرد:


     «اللّهم لا تقلّب وجهی فی النار بعد تعفیری و سجودی لک، بغیر مَنٍّ منّی علیک، بل لک الحمد و المنّ علیّ.»


     سپس سمت چپ صورت خود را بر زمین گذارد و از خدا چنین خواست:


     «ارحم من اساء و اقترف، واستکان و اعترف.»


     آنگاه به سجده بازگشت و در حالی که پیشانی بر زمین گذارده بود، فرمود:


     «اِنْ کنتُ بئس العبد فأنت نعم الرّب العفو العفو...» (صدبار)


     طاووس می گوید: من به گریه افتادم، تا آنجا که صدای گریه ام بلند شد، حضرت روی به جانب من کرد و فرمود: یمانی! چرا گریه می کنی؟ مگر اینجا جایگاه گنهکاران نیست؟! 12


     بخشی از شبیه این روایت را مرحوم محدث نوری ـ ره ـ نیز از مزار مشهدی نقل نموده است. 13

3ـ امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

عبادت و پاسخ به سؤالات:

امام باقر ـ علیه السلام ـ در حجر به سؤالات گوناگونی که از ناحیه افراد مختلف عنوان شده پاسخ داده اند، از جمله شیخ کلینی به اسنادش از ابوعباد عمران بن عطیه از حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می کند:


     من و پدرم در حال طواف بودیم که مردی بلند قامت به ما نزدیک شد و سلام کرد، جواب سلامش را دادیم. او رو به پدرم کرد و گفت: مسأله ای دارم (که می خواهم بپرسم)، پدرم فرمود: وقتی طوافم به پایان رسید نزد من آی.


     پس از طواف داخل حجر شدیم، دو رکعت نماز خواندیم. پدرم متوجه من شد و فرمود: پسرم، آن مرد کجاست؟


     او را در حالی که نماز خوانده و پشت سر ما ایستاده بود یافتیم، پدرم از او پرسید: از کجایی؟


     گفت: از شام.


     پرسید: از کجای شام؟


     گفت: از بیت المقدس.


     پرسید: آیا دو کتاب «قرآن» و «تورات» را خوانده ای؟


     گفت: آری.


     آنگاه پدرم فرمود: سؤالات خود را عرضه کن.


      مرد شامی پرسش های متعدد خود را اینگونه مطرح ساخت: سؤال من در مورد پیدایش این خانه ـ کعبه ـ و آیه شریفه «ن والقلم و مایسطرون»14 و آیه «والذین فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم»15 می باشد.


    حضرت فرمود: برادر شامی! سخن ما را گوش فرا ده، مبادا که بر ما دروغ بندی که هر کس چنان کند بر رسول خدا ـ ص ـ و در نهایت، بر خدا دروغ بسته و مستوجب عذاب خواهد بود.


     آغاز این خانه از آنجایی است که خداوند تبارک و تعالی به ملائکه فرمود: «انّی جاعل فی الأرض خلیفة»16 ملائکه در پاسخ و اعتراض گفتند: «أَتَجعل فیها من یُفسد فیها و یسفک الدّماء؟!»17 پس از آن که ملائکه متوجه سخط و غضب خداوند شدند، به عرش او پناه آوردند. خداوند به یکی از ایشان فرمود که در آسمان ششم خانه ای را برای او بنام «ضراح» در ازای عرش الهی قرار دهد، تا اهل آسمان به طواف آن پردازند، و هر روز هفتاد هزار ملک در آنجا به طواف می پردازند، و دیگر برنمی گردند، و به استغفار مشغولند، وقتی که آدم به آسمان دنیا هبوط کرد و فرود آمد، خداوند او را به تأسیس این خانه امر فرمود، و این خانه (کعبه) به ازای آن خانه (ضراح) است، و خداوند این خانه را برای طواف آدم و ذریه او قرار داد همانگونه که آن خانه را برای اهل آسمان نهاد.18


    همچنین شیخ کلینی ـ ره ـ از محمد بن مروان روایتی دیگر را نزدیک به مضمون روایت قبلی به نقل از امام صادق ـ علیه السلام ـ آورده است که: با پدرم داخل حجر بودیم و ایشان مشغول به نماز بودند. در این حین مردی آمد و در کنار ایشان نشست، پس از نماز، سلام کرد و گفت: درباره سه چیز پرسش دارم که غیر از شما و یک نفر دیگر، کسی از جواب آن آگاهی ندارد. پس از طرح سؤال پیرامون سبب طواف خانه خدا و جواب امام ـ علیه السلام ـ (که همانند پاسخ در روایت عمران به عطیه است) آمده است:


    خداوند بر ملائکه غضب نمود، آنان توبه نموده و درخواست بخشش کردند، خداوند به ایشان فرمود تا گرد ضراح که بیت المعمور است به طواف پردازند و آنان هفت سال به طواف پرداختند و طلب غفران و بخشش کردند، آنگاه خداوند توبه آنان را پذیرفت و از ایشان راضی شد، این ریشه طواف است، پس از آن خداوند این بیت الحرام را در ازای ضراح قرار داد تا مایه توبه و پاکی بنی آدم باشد.


     آن مرد گفت: راست گفتی19.


    عیاشی ـ ره ـ پس از ذکر این روایت، این اضافه را دارد که: سؤال کننده بقیه سؤالات خود را مطرح ساخت و سپس برخاست و رفت.


     امام صادق ـ ع ـ می گوید: در این حال از پدرم پرسیدم آن مرد که بود؟ فرمود: پسرم! او خضر بود.20      


    همچنین در آخر روایتی دیگر از محمد بن مروان از امام صادق ـ علیه السلام ـ که تا اندازه ای شبیه روایت اولی است، آمده: «ناگهان سؤال کننده مفقود و ناپدید شد» 21


    و شیخ صدوق ـ ره ـ نیز در «علل الشرائع» روایتی قریب به همین مضمون و با تفاوتـی اندک، به سنـدش از ابو خدیجه از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می کند که امام باقـر ـ علیه السلام ـ در مورد شخص پرسش گر فرمود: او جبرئیل بود. 22


    در کتب روایی ما سؤال دیگری از آن حضرت در حجر اسماعیل پیرامون معنای آواز وزغ مطرح شده که به جهت خلاصه نویسی از ذکر آن صرف نظر می کنیم23.


     همچنین مطالبی پیرامون طواف جان و استمداد عطا و عده ای دیگر، از حضرت امام باقر ـ علیه السلام ـ در حجر، آمده که باز به جهت اختصار از نقل آن منصرف می شویم. 24

4ـ امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

الف ـ دعا در حجر:


     در «اصـل زیـد النرسی» از علـی بـن مـزیـد بیـاع سابـری آمـده است: امـام صـادق ـ علیه السلام ـ را در حجر، زیر ناودان، روبروی خانه خدا دیدم درحالی که دست های خود را باز کرده بود چنین زمزمه می کرد:


     «اللهم ارحم ضعفی، و قلة حیلتی، اللهم انزل علیّ کفلین من رحمتک، وادر علیّ من رزقک الواسع، و ادرأ عنّی شرّ فسقة الجنّ و الإنس، و شرّ فسقة العرب و العجم، اللهم اوسع علّی فی الرزق، و لا تقتر علیّ، اللهم ارحمنی و لا تعذّبنی، ارض عنّی و لا تسخط علیّ، انک سمیع الدعاء، قریب مجیب.»25


ب ـ پاسخ به سؤالات:


     در «اصل زید النرسی» از علی بن مزید نقل می کند: مردی وصیت کرده بود تا من از جانب او حج بجا آورم، پس از ملاحظه مبلغ، متوجه شدم که مقدار آن کم و ناچیز است که کفایت از حج نمی کند. حکم مسأله را از ابوحنیفه و دیگر فقیهان (عراق) پرسیدم، آنان گفتند: تو آن مبلغ را از جانب او صدقه بده، مکه آمدم، و در حین طواف به عبدالله بن حسن برخوردم. ماجرا را نقل کرده و حکم مسأله را پرسیدم، گفت: این جعفر بن محمد ( امام صادق ـ ع ـ) است که داخل حجر نشسته است، برو و از آن حضرت سؤال کن.


     داخل حجر شدم امام ـ ع ـ را زیر ناودان، مقابل خانه، مشغول دعا دیدم، در این حال ایشان روی به جانب من نمود و فرمود: حاجتت چیست؟


     گفتم: جانم به فدایت، مردی از دوست داران شما در کوفه هستم.


      حضرت فرمود: «دع ذاعنک! حاجتک؟»؛ «این سخنان را رها کن و بگو حاجتت چیست؟»


     گفتم: مردی مرده است، و بر من وصیت کرده که با باقیمانده اموالش برای او حج بگزارم، مقدار آن کم است و کفایت از حج نمی کند، مسأله را از علمایی که در دسترس بودند پرسیدم، پاسخ دادند که باید آن را صدقه دهم.


     حضرت فرمود: چه کردی؟


     گفتم: آن را صدقه دادم.


      فرمود: تو ضامنی، مگر آن که مبلغ آن به قدری کم باشد که نتوانی از مکه حج انجام دهی (حج میقاتی). 26


     این روایت را صاحب وسائل از «من لایحضره الفقیه»، «الکافی» و «تهذیب الأحکام» نقل کرده است. 27


     شیخ کلینی و شیخ صدوق ـ اعلی الله مقامهما ـ از عزرمی نقل کرده اند که می گوید: با امام صادق ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل زیر ناودان نشسته بودم که دیدم مردی با مرد دیگر پیرامون «علت وزش باد» ـ که در آنجا می وزد ـ سخت مشغول گفتگو است، وقتی گفت و شنود شدت یافت، حضرت متوجه ایشان شدند و به بیان علت پرداختند. 28


     لازم به ذکر است کسانی که توفیق تشرّف به بیت الله الحرام را پیدا کرده اند، در حین طواف آنگاه که به نزدیکی رکن غربی (شامی) در انتهای حجر اسماعیل می رسند، نسیم ملایمی را حس می کنند. چه بسا بارها از یکدیگر سؤال کرده اند که این نسیم ملایم و بسیار مطبوع از کجاست؟!


      بـرقـی در «محاسن» بـه سندش از یـوسف بـن یعقوب نقـل مـی کنـد: بـا امام صادق ـ علیه السلام ـ داخل حجر نشسته بودیم که حضرت آب طلب نمودند، مقداری آب در کاسه ای مسین خدمت ایشان آوردند، یکی از حاضرین به آن حضرت گفت: کثیر بن عباد نوشیدن آب در ظرف مسی را نمی پسندد.


     حضرت فرمود: آیا از او نپرسیدی که (مس) طلا است یا نقره؟!. 29


     و با این پاسخ قاطع به وی فهماندند که حکم خدا با دلخواه نفس و تقدس مآبی قابل فهم نیست، و برای درک آن باید سراغ اهلش رفت.


     مرحوم صاحب وسائل این خبر را نیز از فروع کافی، تهذیب شیخ و من لایحضره الفقیه آورده است. 30

ج ـ پخش اسراری از معارف در بین خواص:


     در «بصائرالدرجات» از سیف تمار نقل شده است: با حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ داخل حجر نشسته بودیم، حضرت فرمود: ببینید از جاسوسان و خبرچینان کسی نیست؟ چپ و راست خود را نگاه کردیم و گفتیم: خیر، کسی نیست.


     حضرت فرمود: بخدای کعبه سوگند ـ سه بار ـ اگر من در حضور موسی و خضر بودم، به آنها خبر می دادم که داناتر از ایشانم، و اخباری را به آنها می گفتم که هیچ یک از آن دو، از آن آگاه نبودند. 31


     شیخ کلینی ـ ره ـ پس از ذکر این خبر، به اسناد خود از سیف تمار، این علّت را نیز از زبان امام صادق ـ علیه السلام ـ می افزاید:به خاطر آن که به موسی و خضر علم اخبار گذشته را داده بودندو «علم مایکون و ما هو کائن»؛ یعنی علم به آنچه که بعد واقع می شود به آنها داده نشده بود ، لیکن ما از آنچه که بعد واقع می شود نیز آگاهیم و این علم را از پیامبر به ارث برده ایم. 32

5ـ امام موسی کاظم ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

الف ـ نماز و دعا در حجر

شیخ جلیل عبدالله بن جعفر حمیری در «قرب الاسناد» از سعد بن مسلم چگونگی طواف امام کاظم ـ علیه السلام ـ استلام حجرالاسود، التزام وسط کعبه، بازکردن دست روی کعبه، و نماز پشت مقام ابراهیم آن حضرت که بطور پیاپی واقع شده بود را متعرض شده و درنگ ایشان در برخی از این مکان ها را ذکر نموده و در آخر چنین آورده است:


     حضرت پس از آن، به حجر اسماعیل آمد و هشت رکعت نماز خواند. آخرین عهد و دیدار او با کعبه در زیر ناودان بود که دستان خود را گشود و دعا نمود، سپس قدری درنگ نمود و آنگاه از باب الحناطین مسجد خارج شد و در حالی که روی به مدینه داشت به ذی طوی رسید. 33


     سید ابن طاووس در «مهج الدعوات» از محمد بن حسن به اسناد خود از سکین بن عمار نقل می کند: شبی در مکه به خواب رفته بودم، در عالم رؤیا دیدم کسی نزدم آمد و گفت: از جای برخیز، اینک در زیر ناودان ـ حجر اسماعیل ـ مردی است که خدای را به اسم اعظم او می خواند. وحشت زده از جای جَستم، لیکن باز خوابیدم. این ماجرا بار دیگر تکرار شد که باز به خواب رفتم. مرتبه سوم خطاب شد: ای فلانِ فرزندِ فلان، از جا برخیز که فلانِ فرزندِ فلان که او «عبد صالح» است، اینک در زیر ناودان است و خدای را به اسمش می خواند. از جای خود برخاستم، غسل کردم و راهی مسجد شدم، داخل مسجد الحرام و سپس حجر گردیدم. مردی را دیدم که پیراهنش را روی سرش انداخته و به سجده افتاده بود. پشت سر او نشستم، شنیدم که در راز و نیاز خود چنین می گفت:


    «یا نور یا قدوس، یا نور یا قدوس، یا نور یا قدوس، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ لایموت، یا حیّ لایموت، یا حیّ لایموت، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ لااله الاّ أنت، یا حیّ لا اله الاّ أنت، یا حیّ لا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، و أسألک باسمک بسم الله الرحمن الرّحیم العزیز المتین ـ سه بار.»


     سکین می گوید: او مرتب این کلمات را تکرار می نمود، تا آنجا که من همه را حفظ کردم، پس از مدّتی سر از سجده برداشت و نگاهی به آسمان انداخت، فجر دمیده بود. به طرف مستجار آمد و نماز فریضه ـ صبح ـ را خواند، آنگاه از مسجد خارج شد. 34


     سید ابن طاووس قبل از ذکر روایت سکین چنین نگاشته است: «از جمله روایاتی که درباره اسم اعظم وارد شده است، همین خبر می باشد و ما آن را به اسناد خویش به محمد بن حسن صفار، و نیز به اسناد خویش به ابن ابی قره از کتاب «المتهجد» او نقل می کنیم. او نوشته است: آن شخص که در زیر ناودان، در حجر، این دعا را می خواند، همانا مولای ما موسی بن جعفر ـ علیهما السلام ـ است. 35


     مرحوم محدّث نوری ـ ره ـ نیز اشاره به نقل خبر توسط کفعمی در مصباح می نماید که بر طبق روایت او، نام مبارک «موسی بن جعفر» بعد از «العبدالصالح» اضافه شده است. 36


     علامه مجلسی ـ ره ـ هم از خط شیخ محمد بن علی جبعی ـ ره ـ به نقل از خط شهید محمد بن مکی ـ قدس الله روحه ـ دعایی همانند دعای فوق را، با فرقی بسیار مختصر، نقل کرده است که در آن تصریح شده: این دعای حضرت امام کاظم ـ علیه السلام ـ در زیر ناودان است و همچنین روایت شده است که در آن اسم اعظم وجود دارد. 37


     افزون بر اینها آن که از حضرت امام هفتم ـ علیه السلام ـ بعنوان «عبد صالح» یاد شده و این عنوان در روایات زیاد مطرح شده است و از القاب ایشان است. بنابراین، قرائن بقدر کافی در انتساب دعا به آن حضرت وجود دارد.


ب ـ درس طب و داروشناسی


     شیخ کلینـی ـ ره ـ از ابـی ولاّد نقـل می کنـد: حضـرت ابـوالحسـن اول ـ (امـام کاظم) ـ علیه السلام ـ را در حجر دیدم که با عده ای از خویشانش نشسته بود، شنیدم که می فرمود: دندانم درد گرفت، مقداری از «سُعد» را به دندان هایم زدم تا آرام شد. 38


     سُعد نام گیاهی است خوشبو که برخی از روایات، آن را مایه خوشبویی دهان دانسته است. 39 بعضی از لغت نویسان معاصر، آن را بیخ گیاهی خوشبو ـ که عطاران به آن «پاتلاقما» می گویند ـ معرفی کرده اند. 40

6ـ امام رضا و امام جواد ـ علیهما السلام ـ در حجر اسماعیل

مرحوم اربلی ـ ره ـ در «کشف الغمّه» از امیة بن علی نقل می کند: سالی که حضرت امام رضا ـ علیه السلام ـ پس از حج، به خراسان رفت من در مکه بودم، فرزندش ابوجعفر حضرت جواد ـ علیه السلام ـ نیز در این سفر همراهش بود، حضرت پس از طواف وداع بیت نزد مقام آمد و نماز خواند. حضرت جواد ـ ع ـ که کودکی خردسال بود، بردوش موفق بن هارون، از خدمت گزاران و خواص اصحاب امام رضا ـ ع ـ قرار داشت، و او آن حضرت را طواف می داد .

حضرت جواد ـ علیه السلام ـ پس از طواف روانه حجر شد. و مدت زیادی در آنجا نشست. موفق نزد ایشان آمده گفت: جانم به فدای شما باد، برخیز. حضرت فرمود: از این مکان حرکت نمی کنم! هاله ای از غم و اندوه بر سیمای نورانی و کوچک فرزند ثامن الحجج ـ ع ـ نشسته بود که آثارش به خوبی نمایان می شد. موفق نزد حضرت رضا ـ ع ـ آمد و گفت: جانم بفدای شما، حضرت جواد ـ ع ـ در حجر نشسته است، و نمی دانم چرا از آنجا بیرون نمی آید.


     امام رضا ـ علیه السلام ـ از جای خود برخاست و به نزد فرزندش آمد. به او فرمود: حبیب من! برخیز.


     حضرت جواد ـ ع ـ فرمود: من نمی خواهم از اینجا حرکت کنم.


     امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: بلی، حبیب من (چرا؟)


     فرمود: چگونه از جای خود برخیزم، و حال آن که شما بگونه ای این بیت را وداع گفتید که دیگر بازگشتی ندارد!


     حضرت فرمود: حبیب من! برخیز. و آنگاه حضرت جواد ـ علیه السلام ـ از جای خود برخاست. 41


     این روایت، کشف از علوّ مقام و رتبه معنوی امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ حتی در خردسالی و پیش از آغاز دوره امامت می کند.

7ـ امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ و حجر اسماعیل


     عنایت ویژه حضرت مهدی ـ عج ـ به دعای حضرت امام زین العابدین ـ ع ـ در حجر اسماعیل، مورد ملاحظه خوانندگان محترم قرار گرفت که علاوه بر آن، دو مطلب زیر حائز اهمیت است:


الف ـ توفیق تشرّف به محضر حضرت مهدی ـ عج ـ از حجر


     شیخ صدوق به اسنادش از محمد حسن بن وجناءالنصیبی، و همچنین قطب راوندی، و ابن حمزه نقل می کند:


    زیر ناودان ـ در حجر اسماعیل ـ به سجده افتاده، مشغول دعا و گریه و زاری بودم، ناگهان کسی مرا حرکت داد و گفت: ای حسن بن وجناء، از جای خود برخیز. از جا برخاستم. او از جلو حرکت کرد و من نیز به دنبالش راه افتادم. مرا به خانه حضرت خدیجه ـ علیها السلام ـ رسانید. در آن اتاقی بود که در وسط دیواری داشت.

و به واسطه پله ای که از ساج ساخته شده بود، امکان رفتن به میان آن بود، قاصد بالا رفت، در همین هنگام بود که ندائی شنیدم که فرمود: حسن! بالا بیا، از پله بالا رفتم، دم در ایستادم. حضرت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ فرمود: حسن! آیا فکر می کنی که تو بر من مخفی هستی؟!

به خدا سوگند لحظه ای از حجّ تو نگذشت مگر آن که با تو در آن بودم. آنگاه حضرت برخی از کارهای مرا شمرد، اینجا بود که دیگر نتوانستم تعادل خود را حفظ کنم، غش کرده و به روی بر زمین افتادم. دستان نوازش گرش بر صورتم بود که به خود آمدم و از جای خود برخاستم.


    حضـرت فرمـود: حسن! به مدینـه بـرو و مـلازم خانـه جعفـر بن محمد (امـام صـادق ـ علیه السلام ـ) باش، و هیچ گونه نگرانی از ناحیه طعام و آشامیدنی و لباس به خود راه مده.


     آنگاه حضرت دفتری به من داد که در آن دعای فرج و کیفیت درود بر حضرت وجود داشت، سپس حضرت به من فرمود: این دعا را بخوان و اینگونه بر من درود فرست و آن را به همه کس جز به دوستان شایسته نده، که خداوند متعال تو را موفق خواهد داشت.... 42


ب ـ جبرئیل بر روی میزاب هنگام ظهور


     نعمانی ـ ره ـ به سندش از محمد بن مسلم و همچنین عیاشی ـ ره ـ از حضرت امام باقر ـ علیه السلام ـ درباره آیه شریفه «أمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفاء الأرض» 43 نقل می کند که این آیه شریفه، در حق حضرت قائم نازل شده است. (هنگامی که او ظهور می کند) جبرئیل به صورت پرنده ای سفید بر روی میزاب (ناودان کعبه)نشسته است و او اولین مخلوقی خواهد بود که با حضرتش بیعت می کند. 

فلسفه حج ابراهیمی از منظر آیت الله جوادی آملی

در کنار "کعبه گِل"، آن "کعبه دِل" که اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است و حجی که رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است.

حج از آن نظر که یک امر عبادی سیاسی است، آثار سیاسی در آن به خوبی ظاهر است چنان که آثار عبادی نیز در این سیاست به خوبی بارز است. ذات اقدس اله کعبه مراسم حج را هم مظهر جمال خود قرار داد، هم محور جلال خویش یعنی در زیارت خانه خدا هم آثار تهذیب و تزکیه مشهود است و هم نشانه تبرّی از شرک و مشرکان.

تولّیِ عبادی حج، نشانه جمال خداست و تبرّی سیاسی آن نمونه جلال حق می‌باشد. همچنین روایاتی که از معصومین (ع) رسیده است به این دو بخش "جمال" و "جلال" (تولّی و تبری) اشاره کرده است.

در بیان نورانی امیر بیان، حضرت علیّ بن ابی طالب (ع) آمده است که: "زیارهُٔ بیتِ الله أمنٌ من عذابِ جهنّمَ".

همچنین حضرتش فرمود: ذات اقدس اله، حج را محور تواضع و فروتنی بندگان خاصّ خود قرار داد: "جعله سبحانه علامهًٔ لتواضعهم لعظمته و إذعانهم لعزّته و اختار مِن خلقه سُمّاعاً أجابوا إلیه دعوتَه و صَدّقوا کلمتَه و وقفوا مواقفَ أنبیائه و تشبّهوا بملائکته المُطیفینَ بعرشه ... و کَتَبَ علیکم وِفادته" فقال سبحانه: "و لله علی الناس حجُ البیت مَن استطاع ‌إلیه سبیلاً"

یعنی ذات اقدس اله بار یافتن به حرم امن خود را نشانه فروتنی بندگان خود قرار داد و از بین بندگان، انسان‌های شنوا و مطیع را انتخاب کرد که به جای انبیا می‌ایستند و همانند فرشتگان دور عرش خدا طواف می‌کنند؛ همان طوری که فرشتگان، حافّین حول عرش‌اند، زایران بیت الله نیز طایفان حول کعبه و بیت خدا هستند و همان طوری که انبیا منادیان حقّ‌اند و فرشتگان منادیان رحمت، زایران و مهمانان بیت‌الله نیز کاری که انبیا و فرشتگان می‌کنند در حج انجام می‌دهند.

برای اینکه این سنّت ابراهیمی در میان انبیای ابراهیمی (ع) زنده بماند از ساده‌ترین قرارها تا مهم‌ترین قراردادها را در موقع حج به نام حج تنظیم می‌کردند به طور مثلال وقتی جریان اجاره و استیجار موسی و شعیب (ع) مطرح است، می‌بینیم سخن از نامگذاری "حج" طرح می‌شود.

شعیب به موسی (ع) می‌فرماید: "علی أَن تَأجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ". هشت "سال" را به صورت هشت "حج" یاد کردند. نفرمود: تو اجیر من باشی، مدّت اجاره هشت سال است، بلکه فرمود: "مدّت اجاره هشت حج است چون سالی یک بار گزارده می‌شود و هر حجّتی نشانه یک سال است از این رو هشت حج یعنی هشت سال. این ساده‌ترین قراردادی است که با نام حجّ و زیارت همراه است.

وقتی موسای کلیم (ع) به مقام والای نبوّت بار یافت، خداوند سبحان می‌خواست بهترین و مهم‌ترین قرارها را با پیامبر خود تنظیم کند زیرا انتخاب مدّت قرار به عهده متکلّم است نه بر عهده کلیم خدا. ذات اقدس اله به موسای کلیم (ع) فرمود: تو مهمان چهل شبه من می‌باشی امّا در مراسم حجّ: "و واعَدنا موسی ثلاثین لیلهًٔ و أتمّمناها بعشرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبّه أربعین لیلهًٔ". این قرار اربعین از آغاز ذیقعده شروع شد و تا دهم ذیحجه به طول انجامید که مهم‌ترین مراسم حج و زیارت در این اربعین است و بهترین فرصت برای چلّه‌گیری همین چهل روز می‌باشد.

در تعبیرات دینی آمده است که موسای کلیم (ع) در آن اربعین نه غذایی میل کرد و نه آبی نوشید بلکه شوق لقای حق در این اربعین او را تغذیه کرد و محصول این چلّه‌گیری او نیز دریافت تورات در عشر ذیحجّه یعنی پایان این اربعین بود. این عبارت از برجسته‌ترین قرارهایی است که بین خلق (موسی) و خالق است و آن نیز ساده‌ترین قرادادهایی که بین دو مخلوق (شعیب و موسی) است.

آنچه در تورات درباره مأموریّت موسای کلیم (ع) در نورانی کردن مردم آمده در قرآن کریم نیز وارد شده است و مسئله حج و ساختن کعبه و همچنین مسئله بلد امین و سایر مسایل که به فقه سیاسی حج برمی‌گردد در همین بخش از قرآن کریم مطرح شده است.

خداوند سبحان درباره رسالت موسی (ع) می‌فرماید: "و لقد ارسلنا موسی بایاتنا أن أخرج قومَک من الظّلمات إلی النّور و ذَکّرهُم بأیّام الله إنّ فی ذلک لایاتٍ لکلّ صبّارٍ شکورٍ". ما به موسی کلیم (ع) پیام فرستادیم که مردم خود را نورانی کن و برای این کار، امت خود را به ایام خدا متذکر کن. وظیفه مردمی که بخواهند نورانی شوند، صبار و شکور بودن است. در بعضی از مسایل، صبر و شکر کافی است ولی برای تأسیس یک حکومت نور، صابر و شکیبا بودن کافی نیست بلکه باید صبار و شکور بود: "إنّ فی ذلک لایات لکلّ صبارٍ شکورٍ" پس این موهبت یعنی "تورات" در مراسم حج، نصیب کلیم حق (ع) شد.

دو روایت از حضرت نبی اکرم (ص) رسیده است که فرمود: "ما من أیامٍ أزکی عندالله سبحانه و تعالی و لاأعظم أجراً من خیر فی عشر الأضحی". هیچ زمانی به عظمت دهه اول ذیحجه و ازکی از آن نمی‌باشد. در حدیث دوم که بالاتر از حدیث اول است، چنین آمده است: "ما من أیام العمل الصالح فیها أحب الی الله عزوجل من أیام العشر". کلمه "احب" در اینجا پربارتر از "ازکی" و "اعظم" است.

سرّ اینکه عارف بزرگوار، مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی (قدس‌سره) این حدیث را مهم‌تر از حدیث اول می‌داند این است که در حدیث دوم سخن از "محبت" است نه "عظمت". در هر دو روایت از حضرت نبی اکرم (ص) پرسیدند که حتی جهاد در راه خدا نیز به اندازه اعمال دهه اول ذیحجه محبوب خدا نیست؟ 
فرمود: نه، حتی جهاد در راه خدا به اندازه اعمال دهه اول نیست. لیکن برای اینکه مسئله را روشن کند تا شنونده بین "جهاد" و "شهادت" فرق بگذارد، فرمود: جهاد یک عمل است، شهادت و ایثار مال، عملی دیگر. هر که به جبهه رفت، فضیلت ایام عشر ذی‌الحجه را ندارد، مگر آن مجاهدی که با نثار جان و ایثار مال برود و برنگردد که او حساب دیگری دارد: "إلا رجل خرج بنفسه و ماله فلم یرجع بشیءٍ من ذلک".

چنین مجاهدی در هر زمان به شهادت برسد به آن زمان و تاریخ فخر می‌دهد و در هر زمین بیارَمَد به آن سرزمین شرف می‌بخشد. اینکه در فرهنگ ما گفته‌اند: زیارت وارث و عاشورا به طور مکرر تلاوت کنید، برای آن است که در مضمون آنها آمده است که سرزمین شهادت، سرزمین طیب است: "طبتُم و طابَت الارضُ التی فیها دُفتُم". حساب شهید و شهادت چیز دیگری است اما جهاد، عملی است که ممکن است مجاهد در آن به شهادت برسد و ممکن است شهید نشود، لیکن اگر جهاد او به شهادت منتهی شد، چیزی همتای آن نخواهد بود: "لایعدلها و لایُعادلها شیء". شهید، هم روزگار و زمان و زمانه خود و هم سرزمین خویش را مرهون خون خود می‌کند.

صغرای قیاس (چنانچه گذشت) در زیارت وارث و کبرای قیاس در قرآن کریم آمده است که: "والبلدُ الطّیّبُ یخرُجُ نباتُه بإذن ربّه". سرزمینی که طیب باشد، میوه آن به نام ذات اقدس اله شکوفا می‌شود و آثار میوه آن به دیگران می‌رسد.

حال این سئوال مطرح است که: آیا تنها مسئله عبادی حج است که حتی از جهاد منهای شهادت بالاتر است یا آن بار سیاسی که در حج تعبیه شده، او را این گونه گرانبار کرده است؟ برای رسیدن به پاسخ این سئوال بنگرید و ببینید در ماه ذیقعده و ذیحجه چه حادثه‌ای رخ داده است.

۱) مهم‌ترین حادثه‌ای که در ذیقعده رخ داد، ساختار و بنای کعبه است. در روز ۲۵ ذیقعده سخن از "دَحوُالارض" و پیدایش سرزمینی که زیربنای حرم خداست.

۲) در دهه ذیحجه مهم‌ترین حادثه تاریخی که رخ دارد، نزول سوره برائت و ابلاغ تبری به دست امیر تبری، حضرت علی بن ابی طالب (ع) است. در مراسم حج بود که سوره مبارکه تبری با دستور برائت از شرک و مشرکین آمد: "و أذانٌ من الله و رسوله إلی الناس یوم الحج الاکبر أنّ الله بریءٌ من المشرکین و رسوله" و اعلانی است از خدا و رسولش به سوی مردم در روز حج اکبر، که خدا و نیز رسولش از مشرکان بیزار است.

دیگران فکر می‌کردند که این سوره می‌تواند به وسیله صاحبان سقیفه قرائت شود، ولی همان وحیی که تبری را آورد، دستور ابلاغ آن را نیز چنین صادر کرد که: "لا یؤدیها إلا أنت أو رجلٌ منک". این تبری را باید یک انسانی که مظهر تولی و تبری است، ابلاغ کند و ای پیامبر! آن شخص باید خود تو و یا کسی که جای تو و همتای تو است، باشد از این رو وجود مبارک امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) که نفس رسول اکرم است: "و انفسنا و انفسکم"، عهده‌دار تبلیغ سوره تبری از مشرکین شد.

این حوادث نشان می‌دهد که زمان حج از جهات یاد شده فضیلت دارد؛ چون هر زمانی را متضمن آن "شرف" می‌دهد و هر مکانی را متکن آن "فخر" می‌بخشد؛ و گرنه در گوهره زمان، فرقی بین اجزایش و در جوهره زمین فرقی بین ابعاضش نیست.
اکنون روشن شد که چرا حج چنین پایگاه عمیقی دارد و چرا همه انبیا سعی می‌کردند که پیام خود را از کنار کعبه به گوش جهانیان برسانند. اگر حج فقط جنبه عبادی و تقرب محض داشت و در گشتن صرف در اطراف احجار خلاصه می‌شد، این عمل در جاهلیت نیز بود که با یک تفاوت کوتاهی در اسلام ظهور کرد.

بنابراین اساس و روح حج چیز دیگری است. حضرت امام باقر (ع) که مظهر علم ذات اقدس اله و باقر علوم‌الاولین و الاخرین است، وقتی به مکه مشرف شد، دید مردمی کنار کعبه طواف می‌کنند، فرمود: "هکذا کانوا یطوفون فی الجاهلیهٔ". در جاهلیت نیز این چنین اشواط سبعه داشتند و دور این کعبه می‌گشتند و اسلام نیامده است تا همان سنت جاهلی را ادامه دهد: "إنما أمروا أن یطفوا بها ثم ینفروا الینا فیعلمونا بولایتهم و مودتهم و یعرضوا علینا نصرتهم"، ثم قرأ قوله سبحانه و تعالی: "فاجعل أفئدهٔ من الناس تهوی الیهم". فرمود: دور این سنگ های بی اثر گشتن در جاهلیت نیز رایج بود.

این تعبیر که: "احجاز کعبه سود و زیانی نمی‌رساند" به طور مکرر در بیانات اهل بیت (ع) آمده است تا زایران کعبه بدانند که در کنار "کعبهٔ گِل"، آن "کعبهٔ دِل" که اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است.

در کتاب قیم نهج‌البلاغه آمده است که: "ألا ترون ان الله سبحانه و تعالی اختبر الاولین من لدن آدم الی الاخرین من هذا العالم باحجار لا تضر و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع فجعلها بیته الحرام الذی جعله للناس قیاماً".

خداوند با این سنگ ها، که تقرب و تبعّد آن ها را سود و زیانی نیست، مردم را امتحان کرده است. بوسیدن احجار کعبه برای آن نیست که این حجر سود و زیانی دارد. حضرت امام باقر (ع) فرمود: مردم موظف‌اند که اطراف این سنگ ها بگردند اما بعد از طواف، به بارگاه ولای ما بار یابند و مودت و نصرت و آمادگی خود و "حضور الحاضر و قیام الحجهٔ بوجود الناصر" را بر ما عرضه کنند، آنگاه حضرت این آیه کریمه را قرائت فرمود: "فاجعل أفئدهًٔ من الناس تهوی الیهم". یعنی پروردگارا! دل های گروهی از مردم را به فرزندان من مشتاق کن.

این آیه در قبال سوره کریمه حج، دو پیام دارد یعنی مردم که از نقاط دور و نزدیک به حرم خدا مشرف می‌شوند، موظف‌‌اند دو کار را انجام دهند: اول اینکه با بدن، دور آن سنگ هایی که "لاتضر و لاتنفع" است، بگردند و دوم اینکه با جان، گردِ حرم وِلای اهل بیت و رهبری علی و اولاد او (ع) طواف کنند. خدای سبحان پیام اول را که بدان مردم کار دارد به عهده ابراهیم خلیل (ع) گذاشته و فرمود: تو اعلان کن، مردم می‌آیند: "و أذّن فی الناس بالحج یأتوک رجالاً و علی کل ضامر یأتین من کل فج عمیق".

اما وقتی مردم با جان بیایند تا وِلای خود را با اهل بیت (ع) عرضه کنند و آمادگی خود را برای فداکاری و نثار جان و ایثار مال ارائه دهند، "حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر" محقق می‌شود که ابراهیم خلیل (ع) آن کار را از خدای سبحان چنین درخواست نمود، فرمود: پروردگارا! تسخیر دل های مردم که به اطراف کعبه دل بگردند، به عهده تو است.
حضرت امام باقر (ع) فرمود: این طواف صوری بی‌روح در جاهلیت نیز بود، اشواط سبعه و قربانی سابقه داشت: "هکذا کانوا یطوفون فی‌الجاهلیهٔ"، و اسلام آمد تا به مردم بگوید که گذشته از طواف کنار کعبه سنگ و گلی که "لاتضر و لاتنفع"، آمدن به حضور امام و عرض نصرت کردن، متمم حج است.

طبق بیان نورانی حضرت امام باقر (ع) حجی که رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است: "مِن تمام الحج لقاء الامام". البته این شامل همه عبادات بوده و اختصاصی به حج ندارد و به عنوان تمثیل است، نه تعیین؛ یعنی نه تنها "من تمام الحج لقاء الامام"، بلکه "من تمام الصلاه لقاء الامام"، همچنین "من تمام الصیام لقاء الامام"، چه اینکه "من تمام الزکاه لقاء الامام" و در پایان حدیث "بنی الاسلام علی خمسه أشیاء: علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم والولایه"، سخن از "ولایت" است که با کلمه "والی" از آن تعبیر شده: "و الوالی هو الدلیل علیهن".

این سخن حضرت امام باقر (ع) که: "من تمام الحج لقاء الامام"، از آیه کریمه "الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا" که در حجه‌الوداع نازل شده، الهام و مدد گرفته است.

خداوند سبحان، اسلام همراه با ولایت و رهبری را برای ما پسندیده است. دین خداپسند، دینی است که با "کمال نعمت" و "تمام ولایت" آمیخته باشد پس نه تنها "من تمام الحج لقاء الامام"، بلکه "مَن تمام الاسلام لقاء الامام"

44

پی نوشت ها:

1- تفسیر عیاشی، ج 2، ص 337، ح 64؛ از او بحارالانوار، ج 33، ص 423، ح 631 
2- التوحید، ص 80، ح 35،؛ از او بحارالانوار، ج 4، ص 297، ح 24
3- تاریخ دمشق ـ ترجمه الامام الحسین ـ علیه السلام ـ ص 157، ح 203
4 ـ در روایت کمال الدین به برخی از آنه؛ از جمله محمودی، ابوهیثم دیناری، ابوجعفر احول و علاّن کلینی تصریح شده است.
5- الغیبه، ص 259، ح 227
6- دلائل الامامه، ص 298

7- کمال الدین، ج 2، ص 470، ح 24

8- معجم احادیث الإمام المهدی ـ ع ـ ، ج 4، ص 390، ح 1368 (این کتاب ارزشمند توسط عده ای از فضلا و محققین حوزه علمیه قم ـ که حقیر نیز توفیق خدمت در آن جمع را داشت ـ تألیف شده، و تاکنون پنج جلد آن به چاپ رسیده است.)

9- الارشاد، ج 2، ص 143 ـ از او بحارالانوار، ج 46، ص 76، ح 66

10- مناقب، ج 4، ص 148؛ از او مستدرک الوسائل، ج 9، ص 428، ح 9

11- شرح نهج البلاغه، ج6، ص 192

12- بحارالانوار، ج 100، ص 448، ح 25

13- مستدرک الوسائل، ج 3، ص 442، ح 11

14- قلم: 1

15- ذاریات: 19

16- بقره: 30

17- همان

18- کافی (فروع)، ج 4، ص 187، ح 1

19- همان، ص 188، ح 2

20- تفسیر عیاشی، ج 1، ص 30، ح 6؛ از او بحارالانوار، ج 99، ص 205، ح 18

21- همان، ص 29، ح 5؛ از او مستدرک الوسائل، ج 7، ص 35، ح 3

22- علل الشرائع، ج 2، ص 407، ح 2؛ از او بحارالانوار، ج 26، ص 351، ح 2

23- کافی (روضه) ج 8، ص 233، ح 305 و نگاه کنید به: بصائرالدرجات، ص 373؛ الاختصاص، ص 301؛ دلائل الامامه، ص 99؛ مناقب، ج 4، ص 189؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 283، ح 217
24- مناقب، ج 4، ص 187، و نکـ : روضة الواعظین، ج 1، ص 204؛ مختصر بصائرالدرجات، ص 15؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص285 ح 48

25- الاصول الستة عشر (اصل زید النرسی)، ص 48؛ از او مستدرک الوسائل، ج 9، ص 427، ح 2

26- همان؛ از او بحارالانوار، ج 103، ص 208، ح 21

27- وسائل الشیعه، ج 13، ص 419، ح 2

28-کافی (روضه)، ج8، ص271، ح401؛ علل الشرائع، ص448، باب200، ح1، از او بحارالانوار، ج60، ص8،ح7؛ معانی الاخبار، ص 384، ح 16

29- محاسن، ص 583، کتاب الماء، ح 68؛ از او بحارالانوار، ج 66، ص 531، ح 18

30- وسائل الشیعه، ج 2، ص 1084، ح 6

31- بصائرالدرجات، ص 230، ح 4

32- کافی، ج 1، ص 261، ح 1

33- قرب الاسناد، ص 316، ح 1226

34- مهج الدعوات، ص 321؛ از او بحارالانوار، ج 93، ص 228

35- همان

36- مستدرک الوسائل، ج 9، ص 433

37- بحارالانوار، ج 94، ص 313

38- کافی (فروع)، ج 6، ص 379، ح 6؛ از او وسائل الشیعه، ج 16، ص 536، ح 1

39- مجمع البحرین، ج 3، ص 69 نقل می کند: «اتخذوا السُّعد لأسنانکم، فانّه یطیب الفم.»

40- فرهنگ بزرگ جامع نوین، ج 1، ص 634

41- کشف الغمه، ج 2، ص 362؛ از او بحارالانوار، ج 49، ص 120، ح 6

42- کمال الدین، ج 2، ص 443، ح 17؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 961؛ ثاقب المناقب، ص 269؛ معجم احادیث الامـام المهـدی ـ ع ـ ، ج4، ص 435، ح 1403
43- نمل: 62

44- غیبة النعمانی، ص 314، ح 6؛ از او اثباة الهداة، ج 3، ص 546؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 64، ح 117؛ معجم احادیث الامام المهدی ـ ع ـ ، ج 5، ص 20، ح 1452، و ص 308، ح 1740

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مبینا.صوفیان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم «اِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ یِهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ و َیُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا کَبِیرًا» همانا این قرآن‏، به راهى که استوارترین راه‏هاست‏، هدایت میکند؛ و به مؤمنانى که اعمال صالح انجام می‏دهند، بشارت مى‏دهد که براى آنها پاداش بزرگى است‏. (اسراء /9) هدف از ایجاد این وبلاگ قرآنی، که قرآن کتاب الهی و سخن «دوست» است و در پوست وخون مسلمانان ریشه دوانیده و پاسخ همه سوالات بشری را در طول تاریخ با صراحت و آشکارا داده شده و همیشه راهنما و هدایتگر دوستداران راه حقیقت و آرامبخش زندگی انسانها بوده و هست . پس شایسته است که ما از این نور هدایت روشنی جوییم و به آن رو آوریم و امیدوارم مطالب خوبی در این وبلاگ کسب نموده و دعای گوی این بنده حقیر باشید.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب